تبليغاتX
نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری
برای هم اندیشانم

زنده بودن ؟!

بعد از حضور در نمایشگاه تهران، شبستان،راهروی 21 ،غرفه 9 به زنده بودن دکتر و مرده بودن امثال خودم پی بردم.مگر زنده بودن جز این است که اندیشه و افکار و روح تو در بین مردمان زنده باشد، حال میخواهد تن باشد یا نباشد. حقیقت کسانی زنده میماند که واقعیت وجودی و تنشان تمام وجه شخصیتی آنها نباشد،برخلاف خیلی از ماها که حقیقت وجودی مان را نشانگر ترازو به زیبایی و در نهایت دقت نشان میدهد!! و باز هم دلم گرفت که شخصیت برجسته ای مثل دکتر شریعتی در طول هفته بزرگداشت استاد مطهری و در طی برنامه های تلویزیونی و ... باز هم باید له شود تا کسانی بزرگ شوند. و منتظر میمانم تا ۲۹ خرداد شود ،تا باز هم به مظلومیت او بیشتر پی ببرم. استاد مطهری نیزعلی رغم اختلافات فکری خود با دکتر شریعتی از او به نیکی یاد میکرد و دکتر نیز به هیچ وجه دیده نشده بود که توهینی به شخصیت استاد بکند، به نوعی که یکی از مریدان مطهری نیز بود. ولی گویی بعضی ها از غلو و بزرگ نشان دادن این قضیه بدشان نمی آید، ولی اگر به غرفه دکتر شریعتی که همسرشان نیز در آن جا حضور دارند سری بزنید خواهید دید که به قول دکتر: پلیدان هرگز پاکدامنی را نمیتوانند آلود، هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند. در ضمن به دوستانی که به نمایشگاه مراجعه میکنند خیلی قوی و مصرانه توصیه میکنم کتاب خود آگاهی و استحمار دکتر را بخرند، از آن دسته کتاب های کم حجمی است که عمق معانی اش به اندازه هزاران صفحه است. مطمئن باشید از خریدن این کتاب ارزشمند که ارزش ما دی اش (1000 تومان) بسیار بسیار نازل تر از ارزش معنوی اش هست پشیمان نخواهید شد. اگر هم نمیتوانید در نمایشگاه حضور پیدا کنید قول میدهم قطعاتی از این کتاب ارزشمند را که به توصیه خود خانم شریعت رضوی در غرفه بنیاد دکتر خریدم را برایتان در وبلاگ قرار دهم.

لينك ثابت نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 11:54 توسط علی سلطانی |

aaa

باران عشق

در سرزمین دلم، ابرهایی که از کران معرفت و آگاهی می آیند باران عشق می بارند و همین باران عشق  جویبارهای اشک را جاری می سازد. طراوت این باران است که نسیم فرح بخش رهایی از همه تعلقات را می نوازد. در دشت سبز دیدار است که در طلب باران عشق، نماز باران با زبان دل خوانده میشود و چه روح نواز و طلاییست نور آفتاب پس از این باران،انوارش با تک تک سلول های دشت گفتگو میکند. در دشت دل، جویبار های اشک همگی به دریاچه ای میریزند که آبش به خنکی وطراوت آب باران صبح گاهی ماند در اردیبهشت، و آبی آبش به منزله ی آسمان فیروزه ای است که پس از ریزش باران بهاری طراوت بخش دل های تنهاست. چه با شکوه است تماشای غروب خورشید در ساحل دریاچه اشک، دریاچه ای که آبش حاصل عشق است و زیباییش نتیجه درد و تنهایی. کوه های خشک و بی جان دشت وجودم را باران عشق چنان حیات و سبزی بخشیده که زیباییش احساس هر بیننده ای را شعله ورمیسازد و سبزی اش پیکر هر دلی را خواهد لرزاند.

باران عشق و آفتاب زیبایی و خاک پاک میرویاند سبزه هایی را در دلم که صحرای بی برگ و بار را به دشت سبزرنگ مخملین تبدیل میکند. فرمانروای این سرزمین کسی جز علی نیست، یعنی کسی جز علی را نمیتوانستم به حکمرانی انتخاب کنم. هر آن چه خرمی و سرسبزی است از برکت وجود اوست. اوست که میتواند هوش را از وجود برباید، دل را فریفته و مجذوب کند، عقل را متحیر کند، ایمان را مستحکم کند، امید را زنده کند و مستی را توجیه کند و درد را معنی کند، مرد را تعریف کند،شجاعت و خدا را بشناسد و قدرت و ثروت را خجالت زده کند، نفس را بیچاره خود کند و شیطان را درمانده کند و انسان را متعالی و انسانیت را تعریف کند و در آخر کار ما را سخت کند. و اما صاحب اصلی دلم، صاحب اصلی همان همه بود و همه جود و همه چیز است. همان خدای محمد(ص)، همان ماوای دل علی،دلگرمی فاطمه، میزبان درد حسن و میهمان عشق حسین، مخاطب دلدادگی های ماورائی سجاد و نوید بخش فرمانروایی حکوت مهدی(عج)

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 11:16 توسط علی سلطانی |

چه قدر این دعای دکتر شریعتی باشکوه است.خدایا به هر که دوست میداری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است،و به هر که دوست تر میداری، بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر.

عشق هر چند زیبا و پر شور،رگه هایی از خودخواهی را در خود نمیتواند پنهان کند، عاشق هر چقدر هم احساس و علاقه اش را معطوف معشوق کند باز خویش و علایق خویش نیز درعشق ورزیدن به معشوق دخالت دارد.اما دوست داشتن، گویی خودخواهی در این وادی رنگ می بازد،اخلاص مطلق در خرج کردن احساس و عواطف لطیف درونیست که معنا میگیرد. در اینجا دوستدار نیست که به اختیار خود عشق می ورزد،معشوق است که نمیتوان بدو از سرمایه احساس نصیبی نرساند، اوست که بی اختیار عواطف و احساس های باشکوه را سبب میشود.چنین حالاتی عمیقی را تنها در وجودهای با عظمت میتوان دید. دوست داشتنی که همچون خورشید،زیبایی و نور میپراکند و در برابرش نور کم سوی عشق است که خودنمایی میکند. مسافر عشق در ایستگاه وصال از حرکت باز می ایستد، اما چه بگویم از مسافر دوست داشتن ناشی از ایمان.مگر میتوان ایستگاهی برایش متصور شد، تا زمانی که زیبایی ها هستند او نیز از حرکت باز نمی ایستد.

(فقط دعا از دکتر شریعتی است.نوشته از خودم است.)

لينك ثابت نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 0:30 توسط علی سلطانی |

as

اگر نیایش ها دل و روحتان را تکان داد ،بدانید این ها از قلم من بر نمی آمد،الهامات خودش بود بر دلم  و از آن جا که ظرف وجودم طاقت عظمتشان را نداشت از سررشته قلمم جاری شد.

ای مولای من؛

فرزند حسینت به من یاد داد در شروع هر نجوایی با تو بر پیامبرت(ص) و آل طاهره اش درود فرستم.

ای منعم بی منت من؛

گر همه چیز را از من میگیری نعمت فهم را مگیر،که چون فهم نباشد، بنای  اعتقاد با هر بادی فرو خواهد ریخت.

ای کریم من؛

اجازه مده تعریف و تحسین مردم ،مرا از آن که باید باشم،باز دارد.

ای ستار زشتی هایم؛

گر به سبب اندک پرهیز گاری و دین داری،خویش را لایق نام عظیم مؤمن دانستم،گناهانی که به سبب توفیق تو از خود راندم را به یادم آر،تا پرهیزم زیاد در نظرم جلوه نکند.

ای منتهای فضل و کرم؛

زیبایی را در نظرم این قدر پایین میاور که زیبایی تن را همه چیز دانم و زیبایی دل را هیچ.

ای رفیق بی رفیقان؛

مگذار این بنده ضعیف و خوارو ناتوانت حیله غرور و بزرگی را باور کند و خود را بزرگ تر از آن چیزی بیند،که هست.

ای پروردگار بی همتای من؛

اگر گویند یک چیز از تو خواهم،آن دور کردن من از وسوسه زشت و کثیف ریا خواهد بود،که ریا در خوبی از بدی،در دین از بی دینی و در زیبایی از زشت بودن بدتر و زشت تر است.مرا در هر امرو زشتی ای،به حال خود رها میکنی،وجدانم را در این عمل پلید و نکبت بار نظاره گر ریاضت نفسم در دوری اش قرار ده.

ای مهربان ترین مهربانان؛

مرا قانع به خوب بودن،از دید مردم مکن،که آنها تنها کسانی را که بد نیستند خوب میدانند.

ای محبوب بی کرانه ی من؛

به من معنای حقیقی و اصیل عشق را که این قدر حقیر و نازلش کرده اند،الهام کن تا هر علاقه ای را عشق و هر عشقی را دوست داشتن ندانم.

وای هنرمند بی بدیل هستی؛

مرا از سرگرم شدن به کاری که در نظر همگان مفهوم با شکوه هنر است،ولی اثری از نام تو در آن نیست بر حذر دار.

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 14:6 توسط علی سلطانی |

sa

زمزمه هایم با او...

خداوندا،بر نسل طاهره و درخشان محمد(ص) و آلش درود بی پایان فرست  

ای پروردگار من، ظرف وجودم را آن چنان عظیم کن که لیاقت میزبانی از دردهای انسانی را داشته باشد و آن چنان بر وسعتش بیفزای که درد و غصه های نازل و پست و حیوانی آزارش ندهد.

ای محبوب من،چنان درد هایی بر وجودم مستولی کن که نه اینکه تو را به درمانی برگزینم،گونه ای که مرهمی جز تو و یادت نداشته باشم.

ای انیس و یاور دل تنهای من،بینش و عقیده ام را به ایمانم چنان کن که آن را به بهای اندک نان نفروشم و نیازم را چنان پاسخ گوی که دیگر ساحت عظیم ایمانم لکه دار نشود.

ای معشوق من،به مردم چنان فهمی عطا کن که کردار مسلمانان را به منزله دین و ایمان ننگرند وگر نقصی دیدند آن را به پای اسلام نگذارند.

ای مهربان بی همتای من،به من بیاموز که به مذهبم ایمان داشته باشم نه فقط عشق،که عشق را میتوان خرید ولی ایمان فروشی نیست،دل ایمان از عشق لبریز است ولی در هر عشقی ایمان نیست.

ای دوستدار من،صحرای وجودم را از لوث وجود خس و خاشاک هوس محو کن و سلاح ایمان و عقیده و فهم به من اعطا کن که جز با این سه نمیتوان از این سخت راهها گذشت و همچنان پر امید باقی ماند و بین عشق و هوس فرق قائل شد.

ای عظیم تر از خیال من،آن علتی که سبب شد تنها شوم،و آن تنهایی که سبب شد چشمان کم سو و پاهای نحیفم ره منزل تو را گیرند و آن حالتی که سبب شد دنیا را کوچک تر از آن بینم که برایش محزون شوم را تا میعاد دیدارت برایم حفظ کن.

ای معشوق روح با عظمت علی،همان قدر که انگشتانم را به قله رشد لمس میدهی،پاهایم را به خاک تواضع و فروتنی آشنا کن.

و ای مخاطب نیایش هایم،به گونه ای به من عظمت ببخش که در نگاه دیگران ، عظمت روحم مشخصه من باشد نه زیبایی های تنم.

لينك ثابت نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 2:26 توسط علی سلطانی |

این متن آن قدر حرف برای گفتن دارد که ننوشتن را به نوشتنش ترجیح میدهم و تفکر را به خودتان وا میگذارم فقط با قضاوت های سطحی نسنجیدش.دو سه بار بخوانید و کمی تفکر را چاشنی کنید آن وقت دور از احساس به آن فکر کنید و نظر دهید.خیلی وقت است که میخواستم وقت بشود و این نوشته عمیق و پرنکته را تقدیم شما کنم.

ایمان و عشق«گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی»

ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب!عشق بی ایمان های و هویی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند.عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز.

ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و

وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد.

و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟

همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی.

لينك ثابت نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:0 توسط علی سلطانی |

as

آغوش همیشه باز او

گویی خداوند به همه ی این زمینیان سپرده است که امیدم را ناامید وخواست هایم را بی پاسخ گذارند،حرف ها و غمهایم را نفهمند،لذت ها و شادی هایم را مبهم بدانند و با زبان بی زبانی نشانی او را به من بدهند.راهی را برایم باقی نگذارند جز راه خودش،مگر میتوان راه بقیه را یک راه و راه او را هم یک راه نامید،اشتباه است که برای هر دو لفظ راه را بهره بریم.پوچ های دیگران کجا و راه بی منتهای او کجا. درهای زمینی برای همگان رایگان باز میشود و دست رد بر سینه شان نمیگذارد و آن ها را از امتحان درها و راه های دیگر فارغ میکند.اما فراغت برای من کلمه ای بی مفهوم و بی معنیست.درها نوبت به من که میرسد یکسره بسته میشود و من هم چه حضی میبرم وقتی که میبینم خواسته ها و درد های من آن قدر عظیم است که ظرف محدود وجود آنان را یارای پاسخ به من نیست.پاسخ دردها و خواست های من را فقط میتوان در عرش جست و جو کرد.در بارگاه ملکوت اوست که هیچ گاه به رویم بسته نمیشود و آن قدر بدون مرز است که ذهن کوچک من را توان خیال آن،چه برسد به درکش،نیست.واقعا چه با شکوه و زیباست که نیازها و دردمند یهای تو را فقط او بتواند پاسخ گو و اجابت کننده باشد.

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 1:25 توسط علی سلطانی |

SAS

این سخن را نه یک مسلمان بلکه یک هنرمند سینمای غیر مسلمان که فقط بر اساس فطرت انسانی اش سخن گفته ،بیان کرده است. فطرت همه انسان هاست که نظرات و آرا آنها را به هم نزدیک میکند.الیته (انسان) نه هر آدمیزادی.پس برای درک درستی هرعمل فطرت انسانی است که پاسخ همه پرسش ها را میدهد و ما به روشنی با مراجعه به خود خداییمان میتوانیم به هدف دار بودن و درستی دستورات دینمان پی ببریم.

چارلی چاپلین در نامه ای در اواخر عمر خطاب به دخترش مینویسد:«اما هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد که دختری ، ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست.من پیرمردم و شاید حرف های خنده آور بزنم.اما به گمان من تن عریان تو باید از آن کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری.بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد،مال دوران پوشیدگی.ترس این ده سال تو را پیر نخواهد کرد.به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها شوی.»

واین است معرفت به زشتی و پوچی فرهنگ زشت برهنگی.حال قضاوت با فطرت انسانی و نه دینی شما!!

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 1:54 توسط علی سلطانی |

 فرق عشق و هوس

گر دوست داشتن و عشق را در تن خلاصه کنیم،گوهر عشقمان را با آب زود گذر غریزه آلوده خواهیم کرد و آن هنگام است که برای خودمان نیز سخت است که علت دوست داشتنمان را بدانیم«روح یا تن؟»وتفاوت عشق و هوس را درک کنیم و از پایداری احساسمان اطمینان حاصل کنیم.

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 12:17 توسط علی سلطانی |

و تنهایی برای مرد سخت ترین و در عین حال زیباترین درد است.

اکثر تنهاها تنهایی شان را خود انتخاب کرده اند و شاید زیاد هم از آن رنج نبرند و دامنه تنهایی شان محدود به بی کسیست،تا کس باشد آن ها دیگر غم تنهایی را ندارند.این سطح نازل تنهاییست.

ولی معدود تنها هایی هستند که تنهایی نه به انتخاب خود بلکه اجبارا بر آنان تحمیل شده،آن قدر رشد کرده اند که زجری برای آنان از همرنگ شدن با عموم بالاتر نیست ونمیتوانندبرای خوشایند بقیه هم، ظاهراً هم رنگ دیگران شوند پس طبیعتاً تنها خواهند شد و این تنهایی است که سخت ترین و زجرآورترین درد برای هر مردیست و روحش را به پهنای عرش آزار میدهد که شلوغی پوچ هم دوای آن نیست.تنها دلداری او همین سخن امام موسی کاظم است که دلداریش میدهد: «نشانه عقل،صبر بر تنهایی است،پس هر کس عقل الهی داشته باشد،از اهل دنیا و مشتاقان به آن دوری میگزیند و به آنچه نزد خداوند است علاقه مند میشود و خداوند نیز همراه تنهایی او و غنای فقر او و عزت بخش او خواهد بود» و این است درد من و این است مایه امید و نجات من. دقت کنید که منظور امام تنها، تنهایی حاصل بی کسی نیست، تنهایی حاصل از غربت ، بیگانگی و جدایی است.(مرادم از مرد جنس مذکر نیست،صفت مرد است.) 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 4:23 توسط علی سلطانی |