تبليغاتX
نگذاريم با سناريوي كودكانه از پيش طراحي شده پاره كردن عكس امام(ره)، پيراهن عثماني بسازند براي نابودي انديشه امام و مردم خواهي او
موج سبز آزادی

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

llll

کتاب سبز در حال مطالعه: پیام آور عاشورا، عطاءالله مهاجرانی، چاپ دهم،انتشارات اطلاعات

خواستم ننويسم. چون روشن بيني در اين مورد را كاري عبث ميدانم! چيزي كه مثل روز عيان است، چه حاجت به بيان چون مني است.  اما از روي شرافت، صداقت ، آزادمردي خجالت كشيدم و اين سه، مجبورم كردند كه به اكراه در مورد اين سناريو مضحك پاره شدن عكس امام بنويسم، كه ساختگي بودنش براي يك بچه اي كه تازه زبان باز كرده هم، مثل روز روشن است. پس من براي چه بنويسم!، اما به خاطر خجلت از روي آن سه تن! مينويسم.

شنيده بوديم و خوانده ايم كه شرف هر مرد، بكارت اوست! وقتي كه يك بار حرمتش دريده شد، ديگر بنايي نمي ماند براي اظهار و ادعاي شرافت. و امروز خيلي ها از مدعيان بكارتشان را از دست داده اند. عكس امام را ابتدا در ( دوربين كه نشان نميدهد كجاست!، شايد سيستان باشد يا اهواز يا بيرجند يا بندر انزلي يا ماكو!) پاره نشان داده ميشود (البته رويش نير نوشته است كه چه كسي پاره كرده است!! ، بله، اين كه نوشتن ندارد ، معلوم است،سبزها!) و سناريو پيراهن عثمان شدنش اجرايي ميشود و بهانه اي ميشود براي عقده گشايي و تجمعات محدود و كم جمعيت تشريفاتي و هدايت شده و ...... كه دوربين هاي هوشيار و ذره بيني به قول دوستي سدا و صيما! هم نميتواند بزرگ نشانش دهد. 

هيچ نميتوانم بگويم جز همان جمله زرين و بي نهايت زيباي حسين(ع) كه از اعماق وجود و از حرارت دل آتشين و دردناكش برمي خاست كه : اگر دين نداريد، لااقل آزاد مرد باشيد!

فرض ميكنيم كه پاره شدن عكس هم حقيقت دارد. زير پا نهادن افكار يك شخص دردناك تر است يا پاره شدن عكسش؟ خود امام اگر زنده بود از كدام دلخور تر ميشد؟ سخنان زير از همان اماميست كه بابت هر سياسيت ميگردند و ميگردند و ميگردند تا بتوانند كلماتي از سخنراني اش بيرون بكشند ، مناسب احوال خويش! اما امروز، روز دوباره زاده شدن اين مرد بزرگ پس از مرگ است. آن هم در دل آزاد مرداني كه او را هرگز لمس نكرده اند. و نه به خاطر ريا و تملق و خود شيريني و ترفيع درجه!، برایش احترام قائل اند، هر چند برای خود حق انتقاد و پرسش در برخی بزنگاها را از این پدر مهربان، محترم و محق میدانند.

«اين كه (اعطا كرديم آزادي را) اين جرم است. ازادي مال مردم است. قانون ازادي داده، خدا آزادي داده، به مردم اسلام آزادي داده، قانون اساسي آزادي داده به مردم،‌اعطا كرديم چه غلطي است. به تو چه كه عطا كني، تو چه كاره هستي» صحيفه، ج 2، ص 67

«مردم احتياج به قيم ندارند» صحيفه، ج 20، ص 194

«به دموكراسي عمل كنيد، دمكراسي اين است كه اراي اكثريت معتبر است، اكثريت هر چه گفتند آرايشان معتبر است ولو به ضرر خودشان باشد. شما ولي آنها نيستيد كه بگوييد اين به ضرر شماست و ما نمي خواهيم بكنيم!»

«ملت ميخواهد اين طور كند، به من و شما چه كار دارد؟ خلاف صلاحش ميخواهد انجام بدهد. ملت راي داده و رايي كه داد، متبع است» صحيفه، ج 8، ص 247

«در جمهوري اسلامي زمامداران دقيقا به اراي عمومي در همه جا احترام بگذارند... مطبوعات در نشر همه حقايق و واقعيات آزادند» ج 8، ص 280

«هيچ كس حق ندارد يا مغازه و يا محل كار شخصي كسي بدون اذن صاحب آنها وارد شود يا كسي را جلب كند و يا به نام كشف جرم يا ارتكاب گناه تعقيب و مراقبت نمايد و يا نسبت به فردي اهانت نموده و اعمال غير انساني اسلامي مرتكب شود، يا به تلفن يا نوار ضبط صورت ديگري به نام كشف جرم يا كشف مركز گناه گوش كند و يا براي كشف گناه و جرم هر چند گناه بزرگ باشد، شنود بگذارد و يا به دنبال اسرار مردم باشد .... مرتكبين هر يك از امور فوق مجرم و مستحق تعذير شرعي هستند و بعضي از آنها موجب حد شرعي مي باشد» ج 17، ص 106


+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 1:24
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hhh

کتاب سبز در حال مطالعه: پیام آور عاشورا، عطاءالله مهاجرانی، چاپ دهم،انتشارات اطلاعات

نكته بسيار جالب تاريخ، همراه بودن اغلب هميشگي «استبداد» و «نظامي گري» است. هر جا که نظاميان بر ذره ذره منابع مادي و معنوي تسلط مي يابند، دست در دست استبداد و خودكامگي جولان ميدهند. و هر گاه هم خودكامگي و قدرت بي حد و مرز بر اركان يك مملكت سايه مي افكند، نخستين حامي و پشتيبانش نظاميان و نظامي گري است. علت اين جان نثاري دو طرفه! مثل روز روشن است، منطق و تفكر اين دو منش، بسيار نزديك و همگام هم است. و براستي چقدر خودكامگي و اسلحه و تيغ، هم خانه و آشناي هم اند!

معاويه آن هنگام كه مي خواست براي يزيد بيعت بگيرد، اعلان كرد كه قبايل و گروههاي مختلف بيايند شام براي بيعت. منفعت طلبان و متملقان و تزويرگران دنيا طلب، راه گرفتند به سوی شام. جلسه بيعت با ولايت! ترتيب داده شد. معاويه به ضحاك بن قيس _ فرمانده نيروهاي مسلح_ گفت: وقتي همه اجتماع كردند، من برايشان سخنراني ميكنم. وقتي سكوت كردم، برخيز و دعوت كن كه با يزيد بيعت كنند و مرا هم براي اين كار تشويق كن! سناريويي جالب و از پيش طراحي شده، براي خفه كردن دهان آزاد مردان و مطلوب براي مدح و ستايش و خودشيريني كاسه ليسان قدرت! (و پيرو بحث نخست، باز فرمانده نيروهاي مسلح، پيشقدم جلسه مدح و ستايش و بزرگداشت و بيعت نمايشي هستند)

مثلا يزيد بن مقنع العذري برخاست . ضمن اشاره به ولي امر مسليمن! معاويه، گفت: اين امير المومنين است. اگر درگذشت، اين يكي (به يزيد اشاره كرد) امير المومنين ماست! اگر هم كسي سرپيچي كند و مشكلي داشته باشد، اين براي اوست (به شمشيرش كه در هوا چرخانده بود اشاره كرد) معاويه همچون مستبدان ديگر كه از مداحي و تملق لذتي وصف نشدني مي برند،‌گفت : بفرماييد بنشينيد كه بهترين سخنوران هستي!

چقدر هم خانگي و هم پياله گي «استبداد» و «اسلحه» و «سركوب» و «خفقان» و «نظامي گري» نكته برانگيز است!

مخصوصا استبداد از نوع «ديني اش».


+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 1:48
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

uuu

 اول گزارش کتاب خوانی ام. 

کتاب «سبز» در حال مطالعه: خدا بود و دیگر هیچ نبود، نوشته شهید دکتر مصطفی چمران

ميگویند! يكي از شخصيت هاي و اساتيد اصلي حوزه درسي داشت و منبري و بحثي و  تضارب آرايي . يكي از شاگردان استاد ديگري ، كه مفتون و مريد استاد خود بود، وارد درس و کلاس  اين استاد شد. بحثي پيش كشيده شده بود و اين طلبه تازه وارد اجازه صحبت گرفت و گفت: در اين باب «حضرت آقا» ( منظور استاد و مرادش) ميگو...  تا مي خواست ادامه دهد، استاد حاضر در كلاس حرف او را قطع كرد و فرمود حضرت آقاي شما غلط فرموده اند!

اين طلبه تازه وارد از شدت حتك حرمت مرادش، غش كرد و بي هوش شد. به هوشش آوردند و بحث را ادامه دادند. دوباره طلبه تازه وارد به منظور ارائه نظر دست را بلند كرد و گفت: حضرت آقا ( مراد و استاد خودش) در اين باب ميفرماي..... دوباره استاد حاضر بحث او را قطع كرد و گفت: حضرت اقاي تو غلط فرموده اند.

و دوباره اين طلبه جوان از اين شدت شكستن تابوي اسم استاد خود، غش كرد. اما اين بار با شدت ضعيف تر ، به طوري كه سريع به هوش آمد. و دفعه سومي هم اين وضع تكرار شد و اين طلبه كم سواد اين بار ديگر غش نكرد، ولي حالش كمي بد شد. در دفعه چهارم، با تكرار دوباره «حضرت آقاي تو غلط فرموده اند» ديگر طلبه غش نكرد و حالش هم بد نشد. در اين هنگام استاد درس به او گفت:

« حالا شد!؛ آن طور كه تو از حضرت آقايت تعريف ميكردي ، جلوي دريچه نقد  و جرئت تحليل و نظر آزادانه خود را بسته بودي، هيچ گاه به حقيقت نمي رسيدي و به ما هم جرئت رد يا نقدي بر سخنان او را نمي دادي. حال كه غش نكردي، ميتوانيم با هم صحبت كنيم!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 1:9
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

مرد پاك را زندگي و زمان تنها نمي گذارد، زندگيش از او دفاع مي كند، زمان تبرئه اش مي كند؛ پليدان هرگز پاكدامني را نمي توانند آلود؛ هر چند سنگ ها بسته و سگ ها را رها كرده باشند(كوير)

ooo

سالها ميگذرد و ياد تو همچنان در دل انسان هاي طالب و جستجو گر و معتقد به عرفان و آزادي و برابري زنده ميشود. و چه جالب و عبرت انگيز است كه اين گراميداشت هاي دلي! براي كسي است كه در افكار و اذهان فروخورده و سركوب شده جريان دارد! و باز چه قدر درست پیش بینی کردی که گرچه سنگ ها را بستند و سگ ها را رها کردند، اما نتوانستند نامت را و یادت را آلوده کنند.

 

دين براي امثال من - كه در اين جامعه هيچ كاره ايم - دكان نيست، حرفه نيست، محل كسب نان و نام و مقام نيست، دين براي امثال من يك ايمان است، يك درد است، يك عشق است، نام و نان و مقاممان را هم بر سر دينمان مي گذاريم و مي گذريم...

بخشي از نامه ي معارضه جويانه و جسورانه به آيت الله ناصر مكارم شيرازي، در پاسخ به نقد هاي مغرضانه و ناقص و تخريب گرانه و عقيم او در مجله مكتب اسلام آن زمان.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 1:3
توسط علی موضوع: مطالب مربوط به دکتر شریعتی|

این روزها در ذهنم جرقه ای زده شد که از این به بعد، وضعیت و نام کتابی را که در همان زمان در حال خواندن هستم را در ابتدای هر پست وبلاگ ارائه کنم، شاید برای یک نفر موثر افتد! چون برای خود من ، یکی از گرانبها ترین هدایا ، پیشنهاد و توصیه نام کتابی ارزشمند است. در زمان و اوضاع و احوالی که دانستن و اطلاع از نام چند حرفی مدل های مختلف گوشی موبایل در عنوان های تجاری مختلف، خیلی وزنه سنگین تری برای خوش آیند بودن صحبت و پذیرش از طرف جمع دارد تا کار بیهوده توصیه کتاب و گفتگو در زمینه مباحث آن!!!!

کتاب در حال مطالعه: در تکاپوی آزادی، سیری در زندگی ، آثار و افکار مهندس مهدی بازرگان، جلد اول، تالیف حسن یوسفی اشکوری.(کتابی که دقیقا همین امروز جلد اولش را تمام کردم، تا کی که بتوانیم جلد دومش را بیابیم! چون شاید به سرنوشت کتب جدیدا ضاله شده این چهار سال اضافه شده باشد)

مطالعات تاریخی من خیلی کم و محدود بوده و این شاید اولین کتاب جدی در زمینه مطالعات تاریخی معاصر است. کتابی که در ذیل بررسی افکار و زندگی بازرگان، همزمان حوادث تاریخی معاصر او را نیز بررسی میکند. یعنی با خواندن این کتاب همزمان میشود دو تیر زد. تیر اول آشنایی با زوایای پنهان شده زندگی پربار بازرگان وتیر دوم بررسی تقریبا کامل اوضاع تاریخی از 1290تا 1356.در همین کتابی که به تازگی تمامش کردم نکته خیلی عبرت انگیز و دقیقی عنوان میشود. البته عبرت انگیز برای آنهایی که فکر میکنند تافته جدا بافته اند و از تاریخ درس نمی گیرند و تاسف بار اشتباهات را «مو به مو» تکرار می کنند.

پس از اینکه در چهارده خرداد 42( عجب ماه عجیبی است این خرداد! گویا قرار است تمام حوادث تاثیرگذار این مملکت در خرداد اتفاق بیفتد) تظاهرات گسترده ای بر ضد شاه و حکومت صورت می پذیرد و آقایان خمینی و قمی و محلاتی دستگیر میشوند، در اعتراض به این دستگیری ها حادثه 15 خرداد صورت میپذیرد و با اجازه و رخصت! «شخص اول مملکت» آغوش گلوله به سوی مردم گشوده میشود و مردم این سرزمین به خاک و خون می غلتند و عده ی زیادی از اغتشاش گران!! «آن روز» و بر هم زنندگان ثبات و امنیت (به ظن باطل دستگاه و شخص شخیص همایونی اعلی حضرت، مقام عظمای پادشاه و سایه خدا بر روی زمین !!!! ) شهید میشوند. البته از دید دستگاه «آن روز»، به هلاکت میرسند این آشوبگران اختلال گر. اما آن نکته خیلی ملموس برای ما. روزنامه اطلاعات «آن روز» که بیش از آنکه رسانه باشد، توپچی تبلیغاتی رژیم بود، از حرکت 15 خرداد، با تعبیر «شورش کور» نام میبرد. تظاهرات آرام و مسالمت آمیزی که رژیم «آن روز» عمدا آن را به آتش و خون و آشوب کشید.

اما سوال اساسی این که : آیا تاریخ دانان منصف و آزاد اندیش و تحلیل گران به دور از تعصب و تندروی «امروز»، از جنبش 15 خرداد با عنوان «شورش» یاد میکنند یا حرکت خودجوش مسالمت آمیز و متعهدانه ملت که قهرا در برابر استبداد و خودکامگی و خود محوری و زورگویی ایجاد شد؟؟؟؟ و آیا 50 سال بعد نیز ، تاریخ به دور از قضاوت و تسلط حکومت ، از جنبش سبز با عنوان فتنه و اغتشاش یاد خواهد کرد یا ....... .


+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 22:43
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

در فضای غبار آلود و یخ زده و منجمد «خفقان» و «بیداد»، دلها جبرا، تشنه احساس و زیبایی و همدلی و لطافت و ظرافت میشوند. و تشنگی احساس و زیبایی را چه چیزی جز اعجاز رمز آلود «کلمات» میتواند سیراب کند؟! مخصوصا کلماتی که از روح های عمیق و دل های بزرگ برخاسته اند و وسیله ای شده اند برای ابراز احساسات اصیل و انسانی. حتی خدا نیز برای گفتن، «کلمه » را بر می گزیند و خودش را با «کلمه» به مخلوقش میشناساند.

گفتم شما را نیز در احساس مرموز و غریبی که پس از خواندن این شعر فریدون مشیری عزیز، نصیب میشود، شریک کنم. بخوانید و طعم بکر لذت خواندن و غرق شدن در دنیای کلمات را بچشید.(چه عجیب که اتفاقی، شعری از فریدون انتخاب کرده ام که خلاف حرف مرا فریاد میزند!!!)

ز تحسینم ، خدا را، لب فروبند!

نه شعر است، این، بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه می پنداری ،ای دوست؟

بسوزان این دل خوش باورم را.

سخن تلخ است اما گوش می دار

که در گفتار من رازی نهفته ست

نه تنها بعد از این شعری نگویند

کسی هم پیش ازین شعری نگفته ست!

مرا دیوانه می خوانی؟ دریغا،

ولی من بر سر گفتار خویشم

فریب است این سخن سازی ، فریب است!

که من خود شرمسار کار خویشم

مگر احساس گنجد در کلامی؟

مگر الهام جوشد با سرودی؟

مگر دریا نشیند در سبویی؟

مگر پندار گیرد تار و پودی؟

چه شوق است این، چه عشق است، این چه شعر است؟

که جان احساس کرد، اما زبان گفت!

چه حال است این، که در شعری توان خواند؟

چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟

اگر احساس می گنجید در شعر،

به جز خاکستر از دفتر نمی ماند!

وگر الهام می جوشید با حرف،

زبان ، از ناتوانی در نمی ماند!

......


+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:56
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

ffff

چندی پیش اتفاقی به یکی از دوستان چماق اندیش!! و پیرو مکتب چماقیسم و تکفیریسم! و طرفدار دو آتیشه گفتمان باطوم! برخوردم. از آنهایی که همگان از دیدشان منحرفند و درخور نصیحت!.  ( البته قبل از انتخابات، چون بعد از آن انتصابات دیگر سعی میکند راهش را کج کند تا با یکی از فریب خوردگان و آشوبگران و مزدورهای اجنبی و اغتشاش گران! برخورد نکند)

به من گفت: علی ، ازدواج نکردی هنوز؟ بابا دست به کار شو! ما که خدا بخواد تا چند وقت دیگه قاطی مرغ ها میشیم.

 پوزخند تلخی زدم وگفتم: اولا این که ،هنوز کسی نتونسته یخ قطبی دل من رو آب کنه! و شهامت شکستن تابوی این غول دوست داشتنی! تنهایی رو به من بده، ثانیا ما مثل شما، برای بالایی ها خودی به حساب نمی آییم  (البته این طور به صراحت نگفتم، نمیشود با افکار بسته و آن هایی که قصد نفهمیدن دارند، صریح سخن گفت) که به خاطر این خودی بودن خیالمان از بابت دغدغه های کمر شکن آینده کاملا راحت باشه که این قدر زود آستین هامون رو بالا بزنیم.

گفت: ای بابا ، خدا بزرگه، فکرش رو نکن. در دلم گفتم : می میرم برای این همه توکل! که با دست خالی! و نه اطمینان از در آمد و شغل از حالا کنار گذاشته شده و محو شدن سربازی و ترفیع های کیلویی و سهمیه های فله ای ،  زود ازدواج میکنی و میخواهی که مبادا دامنت آلوده به گناه شود!!!!

صحبت را ادامه دادیم ( الان نمیدانم چطور بحث به این جا کشید) که گفت: آره بابا، همون طوریه که حضرت علی توی نهج البلاغش  گفته زن ها ناقص العقلند. باز در دلم گفتم: جالب است، برای ترس از به گناه افتادن، به همان ناقص العقل ها ( از دید کوتاه خودت) نیازمندی!! برایم گفتن این جمله از امثال او، غیر منتظره نبود. مفاهیم بزرگ و موضوعات متعالی و افکار مترقی در ذهن های منجمد و کوتاه و سطحی چنان به زمین زده میشوند و کوچک و حقیر و زشت تعبیر میشوند که دیگر هیچ اثری از بزرگی شان باقی نمی ماند. اما وقتی این موضوعات و مفاهیم در حوزه مذهب باشند و برداشت های متحجرانه و  سطحی آن را تفسیر کند، چنان تیشه به ریشه مذهب زده میشود که هزار عاقل و روشن بین هم نمیتوانند جمعش کنند و  آن تفسیر های وهن آور را محکوم کنند. کاش این تفاسیر سلیقه ای سنتی، به اسم مذهب کلید نمی خورد تا مبادا این گمان به ذهن بیاید که مذهب هم خانواده این تفکرات سخیفانه است.

میدانستم تلاشم بی ثمر و بدون فایده است، اما سعی کردم لااقل در این مورد این او را متوجه این کج فهمی و سطحی نگری بکنم که لااقل نام علی و نهج البلاغه دامن گیر این پندارهای محدود نشود و آن حضرت این گونه از دو لب چنین موجوداتی، تشریح نشود! گر چه با اعمال افتخار آمیز  پی در پی شان باعث نمایش چهره ای رحمانی و عقلانی و   آزاد منشانه از دین شده اند!!!!!  توضیحم در مورد آن خطبه حضرت و پاک کردن چنین نسبت ناروایی از دامن افکار حضرت، بماند برای یک وقت دیگر.

دلم میگیرد وقتی می بینم( همان طوری که قبلا نیز گفته ام)، اکثر تیپ های «منتسب» به مذهبم باید این قدر غرق در خرافات، غفلت، خواب آلودگی، جهل، زشت کرداری، انجماد، کهنگی، کم اطلاعی و کم معرفتی، فرد گرایی و تنها به بهشت رسانی!، بی خیالی و بی تفاوتی به ظلم و اختناق، پرستش بت های گوشتی زمینی (به تعبیر بازرگان) و نه توحید خالص و ..... باشند. گاهی فکر میکنم که هیچ کسانی به اندازه چنین صاحبان اندیشه هایی خدا را زجر نمی دهند! چون تمام کوته فکری های خود را با ادعای خدا و مذهب و معنویت رقم میزنند.  

 


+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 23:33
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

hghgh

قهرمانانی که به خاطر گریز ما از آزادی، بُت میشوند!

در حال درس خواندن بودم. به یکباره ذهنم از درس کنده شد و نا خودآگاه، متوجه موضوعی شد که در یکی از کتابهایم مدت ها پیش خوانده بودمش. بلند شدم و به سراغ کتاب خواندنی و عمیق و غرق کننده! «داشتن یا بودن؟» اریک فروم رفتم. اتفاقی صفحه ای را باز کردم و به موضوعی دیگر برخورد کردم. (چه لذتی دارد وقتی از میان پول هایی که یکسره با خرج های الکی هدر داده ای، میبینی که بخشی را را این گونه با خریدن کتاب، زنده کرده ای)

بحث گریز از آزادی که اریک فروم در کتاب دیگری به همین نام، به تفضیل در موردش سخن گفته است. اریک فروم توضیح میدهد که چرا از آزادی میترسیم و از آن میگریزیم، در حالی که ستایشش میکنیم! با تاسی از عنوان کتاب او میگوید: وقتی که هویت و مبنای وجودی ما بر چیزهایی که «داریم» پی ریزی شده است (خانه و ماشین و شغل و ....) مطمئنا فقط با «داشتن» آنها احساس ایمنی میکنیم و از دست دادن آنها مساوی است با بی هویت شدن ما. پس گام گذاشتن در مسیر پرمخاطره و پر خطر و غیر قابل پیش بینی آزادی، برای ما هولناک است. زیرا به قول فروم، در هر قدم تازه خطر شکست وجود دارد، و یکی از علل ترس مردم از آزادی همین است.  اما آزادی برایمان دلچسب (البته نه همه، بزرگانی که برای عرض اندام در عطش آزادی اند) و خوش آیند و آرزو است. آزادی که دقیقا در نقطه مقابل این ترس و حرص حفظ «داشته ها» است. به همین دلیل آرمان بودن آزادی در یک طرف و پا پس کشیدن و اعراض ازآن در سمت دیگر است که باعث میشود قهرمان ها و ازادی خواهان را دوست بداریم و به آنها به دیده احترام و تکریم و گاهی بُت گونه نگاه میکنیم. زیرا عمیقا در آرزوی پیش گرفتن همان راهی هستیم که آنها رفته اند. اما چون میترسیم، حس تحرک و اشتیاق خود را در ستایش آنها منتقل میکنیم و سر جای خود سفت و سخت می ایستیم، «زیرا ما قهرمان نیستیم».!

البه چند ماهیست که بی انصافی است همه مردم کشورم را ترسان از آزادی و غیر قهرمان توصیف کنم. سبز اندیشانی که با سلاح یقین و عقیده و آرمان و ایمان، آفت ترس را از مزرعه آزادی باروی شان رانده اند .

راستی نتوانستم موضوع اول را پیگیری کنم، چون صفحه اش را در کتاب پیدا نکردم و در حین جستجو هم دام این مفهوم، صیدم کرد!!

(در ضمن دوستان لطف کنند و نظر بدهند که فونت این پست خوانا تر است یا فونت پست های قبل؟)


+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1:2
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

خدایا

ما را از طاعونِ «روزمرگی» ، اسارتِ «محیط» ، هیولایِ «نفس» ، دیوِ «استبداد»، زشتیِ همه گیر « ریا و دو رویی» ، موریانه «جهل» ، زهر «ترس» و خوره «یأس» نجات بده. انسانیتمان طاقت این همه هجوم را ندارد !

خدایا

نعمت آگاهی و آزادگی را به عمله های  ظلم و اختناق عطا کن. البته آنهایی شان که در جهل اند، نه آنهایی که آگاهانه و پلیدانه عمله گی میکنند!!

خدایا

تنها سد راه حقیقت گویی، ترس است. با سیل ایمان، دیوارش را فرو ریز.


+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 22:6
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

اااjjj

تا به حال چندين يادداشت از فخرالسادات محتشمي پور، همسر تاج زاده ، در مورد حوادث اخير و زندان همسرش و ملاقات هايش با تاج زاده را خوانده ام. بدون پرده پوشي و كتمان، اعتراف ميكنم كه پس از خواندن اين نامه ها به تاج زاده حسودي ام شد!! از اينكه هنگامي كه بزرگ مي انديشد، چنين يار و همراهي دارد كه هم افق او و دست در دست او و حتي جلوتر از او، با او پرواز ميكند. دلهره و عطش انسان هاي بزرگ، فهميده شدن است، همدرد داشتن است و تاج زاده چه عالي اين موهبت را داراست. شايد كمي غلو آميز باشد، اما اطمينان از فهميده شدن و شناخته شدن تحمل انفرادي را هم سهل ميكند. اطمينان از اينكه اگر تمام زشت دلان و سيه رويان و قداره بندان و فحاشان تو را به خيال خام خودشان بد نام كنند، در بند كنند، به اتهام هاي واهي و ماليخوئيايي ذهن بيمارشان متهم كنند، ناجوانمردانه و باز به خيال سياه خودشان شخصيتت را با بيرژامه پوشاندن و دمپايي پا كردن در جلوي دوربين خرد كنند، باز همراه و آشنايي هست كه چهره راستين و حقيقي تو را از پس اين همه دروغ و اتهام افكني هاي شرم آور فرياد زند و اگر تمام پمپاژهاي دروغ پراكن به ظاهر اطلاع رسان، سياه نمايي كنند، او تو را ميشناسد و صداقت و پاكي تو را فرياد ميزند و از هيبت تو خالي هيچ قدرتمندي نمي ترسد. اين چنين زني است كه مرد را به دنبال كردن همه آرمان هاي بزرگ دلگرم ميكند . چه لذتي دارد چشيدن مزه اين هم پايي دليرانه و عاشقانه و فهيمانه و سرشار از احساس و عاطفه و عشق بازي و فتح مشترك افق هاي دست نيافتني.

باز با صراحت و شجاعت! حسادت خودم را نسبت به تاج زاده حتي دربند انفرادي چند ماهه، اعلام ميكنم. او همراهي دارد كه اگر دردي ميكشد آن درد براي يارش گنگ و نامفهوم نيست، اگر آرماني دارد آن آرمان براي يارش غريبه نيست، اگر غم اصيل و درد بزرگ و مجاهدت انساني دارد، يارش هم قد و قواره او غم دارد و درد ميكشد و مجاهدت ميكند، اگر عقيده اي دارد كه او را به انفرادي سياه دلان ميكشاند همراهي دارد كه نه تنها او را از اين كار با سفارش به محافظه كاري باز نميدارد، بلكه به خاطر تحمل اين همه سختي و بزرگ منشي و دليرمردي لبريز از غرور و افتخار ميشود، او همراهي دارد كه اگر فرزندانش از او بپرسند چرا پدر نيست، سرش را بالا ميگيرد و با افتخار و شجاعت ميگويد به خاطر اينكه پدر نميتوانست متملق و چاپلوس و ستايشگر دروغين و منفعت طلب و نان به نرخ روز خور باشد. او اگر كمرش خم شود، يارش نه تنها نمي شكند بلكه با قدرت و غرور عمودي ميشود تا دوباره كمر راست كند. و اين است معني همان آرامشي و انسي كه قرآن حاصل همدم شدن مي نامد. اين ها عشق است، اين ها عشق بازيست، اين ها دل باختن است، اينها مجنون بودن است، نه داستان هاي تلقيني و غريزه محور و هوس گرا و سينمايي و نمايشي و كاذب و پوچ و خالي از هر احساس بزرگ و متعالي و حقيقي اي .

تاج زاده، باز به تو حسادت ميكنم. چون كه وقتي در ملاقات آخر با همسرت، طلب كتاب از مطهري ميكني ، براي او ناملموس نيست اين دلمشغولي ها وعلايق. او يكسره، غرق در مشغوليات زنانه مونث هاي!! ديگر نيست. همسرت ميداند در كدام مختصات در حال پروازي. وقتي ميگويي باز كتاب بياور، به جاي اين كه بگويد به خاطر اين سياست بازي ها ببين ما را به چه روزي در آورده اي و اين قدر خوش دلي كه ميخواهي تو اين شرايط كتاب بخوني، تو را نازنين خطاب ميكند و از اين آرامش خاطر و ايمان عظيم احساس شعف ميكند و خود را زني «خوشبخت» مي نامد!! چه لذتيست براي يك مرد بزرگ، وقتي ميبيند يارش اين قدر متعالي مي انديشد و وسعت بينش و نظر دارد و او را اين قدر عالي ميفهمد و اين مقدار عميق و دقيق هم پاي افكار اوست . عشق ها و انس هايي از اين دست، چه ميزان لذت بخش و مايه دلگرميست براي روح هاي متعالي و انساني. به جاي چشم و هم چشمي هاي تمام نشدني زنانه روزمره مبتذل، چون وفاداري فرهيخته و مومن و روشن بين و با بصيرت و از زاويه مورد انتظار شريعتي از يك "زن"، با تو چشم هم چشمي ميكند!! 

و ميداني تاج زاده، وقتي احساس تنهايي و ناشناخته نماندن و خوانده نشدن در انساني نباشد، تحمل سنگين ترين دردها و تلخي لحظات سخت زندان ، آسان ميشود. همان گونه كه براي تو آسان شده است و در دل اسارت متحجران و عقده داران و كينه توزان،‌طلب كتاب ميكني و عطش خواندن داري و دل ضعفه فهميدن!! از بس حالت خوب است ديگر!

آخرين يادداشت فخرالسادات محتشمي پور پس از ملاقات با تاج زاده.(لينك)


+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 21:33
توسط علی موضوع: نوشته هایم|

tanhaeha

علی

tanhaeha

http://tanhaeha.blogfa.com

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

علی ( نام كوچكم نيز بس است در اين اوضاع آزاد و علي وار امروز!!!!!!!!)

(((هر که دوباره متولد نشود به آسمانها صعود نمی کند .)))

""اينجا، اجتماع و ماوای سه يار ديرين، "من "و "ناگفته ها" و" تنهاي ها يم" است، در زمانه اي كه گويا اجتماع بيش از يك تن، خلاف است و منافي رسم عموم!!!!""""


نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog