به دوستانم توصیه نمی کنم این مطلب طولانی را بخوانید چون مطمئنیم خواه یا ناخواه تا آخر آن را خواهید خواندو مبهوت سخنان دکتر خواهید شد..فقط کاش به گونه ای زندگی کنیم که وصیت نامه مان مانند این وصیت نامه باشد و چون صورتحساب و رسید مالی دارائی ها نباشد. به این امید.برای دیدن متن کامل بر روی ادامه متن کلیک کنید.
به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود میداند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.
همه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه: یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهای زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک(1) ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
1. به لهجه خراسانی یعنی گنجشکگر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روحهای خارقالعاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفتها و مصدق از میان همین دوله ها و سلطنه های صلصال کالفخار من حماء مسنون، و اینشتین از همین نژاد پلید و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار و لومومبا از همین نژاد برده و مهراوه پاک از همین نجس های هند و پدرم از همین مدرسه های آخوند ریزو ... به هر حال آدم از لجن و ابراهیم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید میدهند که حساب های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می پرورد امیدوار باشم.
دوست میداشتم که احسان متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می ترسم از پوکی و پوچی موج نوی ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده ها و حسدها و باد و بروت ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی ها، از کسانی که به هر حال کاری میکنند بد می گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می سنجند و طبعا محکوم میکنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشیهای انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی رسد ــ به منزل برمی گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می خوابند.
و نیز می ترسم از این فضلای افواه الرجالی شود:
از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.
و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،
و از روی فیلم های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،
و از روی مقالات و عکس های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست های فرنگی که از خیابان های شهر می گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،
و یا [ از روی] نشخوار حرف های بیست سال پیش حوزه های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،
و از روی کتاب های طرح نو ، اسلام و ازدواج ، اسلام و اجتماع ، اسلام و جماع ، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،
و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روی کتاب چه می دانم، در باب کشور های در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد،
و از روی ترجمه های غلط و بی معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و...
دل نوشته
دلم گرفته است.هوای دلم ابریست،اما نه ابری که ببارد و زمین مرده را زنده کند بلکه ابری که مانع از رسیدن نور خورشید می شود.این دنیا و آدم هایش ابرهایی نیستند که زمین دلم را زنده کنند.تنها یاد خداست که صحرای مرده و تشنه وجودم را کمی جلا و تازگی می دهدو جویبارهایی در وجودم جاری میسازد تا صحرای خشک و بی آب و علف وجودم پس از عهدی روی خوشی و تازگی و طراوت را ببیند.ولی افسوس که نگاهبانی چون من به جویبارها مهلت نمی دهم به رودخانه هایی تبدیل شوند که هر گونه خار و خاشاک را از سر راه خود بردارند و سرسبزی و طراوت ارمغانشان باشد.گرما بخش و طراوت دهنده سرزمین هایی دلی همچون سرزمین دل من پیک هایی هستند که تداعی کننده یاد او باشند.هر چه تعلق غیر اوست همچون آتشی در ضمیرم ریشه میدواند و مانع حاصل خیزی آن میشود.خداوندا ابرهایی از کران خودت به صحرای دل ما بفرست که خرمی و سرسبزی نوید بخشش باشد و چنان سیلی جاری سازد که هر آن چه ناپاکی است پاک سازد و هر چه تشنه است سیراب سازد.خداوندا،در سرزمین خرم است که میوه ها و محصولات میرویند و این سرزمین است که جایگه عشق تو و اولیای توست.در این چنین سرزمینی است که نهال عشق محمد و اهل بیتش به درختی پهناور و سترگ تبدیل می شود. ای یار دل تنهای من،در این زمانه ظلم و تزویر و ریا سرزمین های دلی بسیاری خشکیده که نگاهبانانش از خشکیدنش غافلند،بی خبرند که این سرزمین هر آن چه است که دارند،این نگاهبانان غافل را آگاه کن و صحرای وجودشان را با یاد خودت به چنان چمنزار سرسبز و زیبایی تبدیل کن که مایل نباشند آن را از دست دهند.
شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد،اما محال است بتوانيد
عطر آنرا در فضا محو سازيد (ولتر)
عشق تنها به چشمان يكديگر خيره شدن نيست ،بلكه متفقاّ به بيرون،به جهت معيني نگاه كردن است. « دكتر تامس»
بدترين و خطرناك ترين كلمات اينست:« همه اين جورند» (تولستوي)
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغ ميكند پرهايش سفيد مي ماند ولي قلبش سياه ميشود. «مارك تواين»
این ۲ خاطره مبین اندیشه امام در مورد نظر مردم است که از نظر امام رای مردم میزان و مورد تایید است نه سلیقه و صلاح شخصی مسئولین به طوری که امام خیلی راحت با توجه به محبوبیت خود میتوانست نظر خود را بر مردم تحمیل نکرد کاری که هم اکنون روال عادی عمل عده ایست.
يك مثال هم از سيره عملي ايشان برايتان بزنم. در اسفند ماه سال 59، پس از سخنراني مشهور و جنجالي بنيصدر در 14 اسفند، يك شب، آقاي طاهري، امام جمعه سابق اصفهان، خدمت امام(ره) رسيده بود و از عملكرد بنيصدر به شدت گله كرده و گفته بود: «منشأ اختلافات، رئيسجمهور است». امام(ره) گفتند: ميدانم. آقاي طاهري گفت: در كميته فلان اتفاق افتاده و اشكال از رئيسجمهور است، امام گفتند: ميدانم. آقاي طاهري گفت: در ژاندارمري فلانجا، فلان اتفاق افتاده و بعد كه تحقيق كردند، معلوم شد تقصير رئيسجمهور است.صدا کن مرا / صدای تو خوب است/ صدای تو سبزينه آن گياه عجيبی ست، که در انتهای صميميت حزن می رويد/ در ابعاد اين عصر خاموش / من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم / بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است / و تنهايی من شبيخون حجم ترا پيش بينی نمی کرد / و خاصيت عشق اينست.
يك داستان جالب از يكي از دوستان دكتر شريعتي
«این افتخار است برای من، که مقلد ایشان باشم. من غیراز ایشان، چه کسی را میتوانم بهعنوان مرجع بپذیرم؟ » (۱)
امروز اما روزگار دیگریست؛ روزگاری که عدهای بدشان نمیآید حتی این جمله را از مجموعه آثارش حذف کنند (اگر تا بحال حذف نشده باشد) که میگوید:«اگر خون حسین را میجوئید؛ آن را در رگهای آیتالله خمینی خواهید یافت
۱ـمجموعه آثار- جلد ۲۲-صفحات۳۰۹تا ۳۱۲
انقلاب كلمه اي است كه اين روزها بيش از هر كلمه اي ميشنويم.يك نوع حس جنبش و هيجان در انسان پس از شنيدن كلمه انقلاب دست ميدهد. من و هم نسلانم در مورد انقلاب فقط شنيده ايم و آن را از نزديك حس نكرده ايم.وقتي در اين مورد مي انديشم كه جواناني هم سن و سال من 30 سال پيش نسبت به جامعه و سرنوشت خود اين قدر احساس مسئوليت ميكردند بر خود ميبالم كه من از نسل آنانم. پس از اين احساس غرور به وضعيت كنوني خود مي انديشم .من نوعي به عنوان جوان نسل سومي انقلاب چقدر با جوانان آن موقع فرق ميكنم.يكي از سخنرانان معروف در تلويزيون ميگفت كه جوانان كنوني ما بايد بدانند كه نسل ما چرا و به چه دليل وبا چه اهداف و اصولي با رژيم شاه مبارزه كرد و انقلاب را به وجود آورد. حال من از اين آقا يك سوال مهم دارم و آن اينست كه فرض ميكنيم كه جوان هم سن من با اين اصول و عقايد آشنا شدكه چرا پدران ما انقلاب كردند.بعد از فهم اين مسئله است كه من به پارادوكس ميرسم.از من جوان مي خواهند كه با علل و اصول انقلاب آشنا شوم ولي حق ندارم همانند پدرانم نسبت به مسائل روز اجتماعم بينديشم و اعتراض كنم.ميبينم كه فعاليت پدرانم در همين زمينه ها در زمان شاه مجاهدت و فداكاري ناميده ميشود كه الحق هم بايد ناميده شود ،ولي اگر من همانند پدرانم رفتار كنم و نسبت به مسائل اجتماعم حساس باشم دشمن اسلام و قرآن ناميده ميشوم.گويي دوران ظلم و بي عدالتي ،فقر،تبعيض و فساد و...با پيروزي انقلاب به كلي به سر آمد و مملكت چند روزه از يك مملكت پرازفساد و ظلم و بي عدالتي به گلستان پر از گل و بلبل تبديل شد.چرا و به چه دليل فعاليت سياسي پدران من يك آگاهي و شور انقلابي و اسلامي خوانده ميشد و ريزبيني مسائل كنوني توسط من عناد و دشمني خوانده ميشود.چرا انتقاد من نسبت به وضعيت كنوني كه نشان از دلسوزي و آشنايي به همان اصول است كه امام مطرح كرد مخالفت خوانده شده و ازچاپلوسي و تعريف بيجا كه در ظاهر دفاع از اسلام و انقلاب اما است ولي در باطن امر خيانت و دشمني با عقايد امام است حمايت ميشود.چرا در ذهن اغلب ما دو قطب بيشتر نداريم ،دشمن يا دوست.اگر تعريف و تمجيد دروغين كردي دوستي و وفادار و اگر انتقاد كردي و نسبت به ظلم و بي عدالتي و دورويي و تزوير از خود واكنش نشان دادي دشمن هستي.اين كه همان تز شاه است كه پدران من انقلاب كردند كه اين طرز تفكردو قطبي را از بين برند و صف دشمن را از منتقد جدا كنند.شاهد اين مدعا هم اينست كه دولت آقاي احمدي نژاد روزنامه كيهان را به عنوان منتقد شايسته خود انتخاب كرد!شايد مسئولين كنوني مملكت بيشتر علاقه دارندجواناني داشته باشيم (چون اكثريت كنوني)كه محدوده تفكر و علاقه و دغدغه شان يا در مورد مسائل جنسي باشد يا تعويض روز به روز گوشي!آيا من نوعي نسبت به كشورم دلسوزترم يها اويي كه اگر بيت المال را جلوي چشمانش ببرند خم هم به ابرو نمي آورد.فرهنگ انقلابي امام خميني(ره)وشيعه جواناني تربيت ميكند كه نسبت به هر ظلم و فقروبي عدالتي طغيان ميكند و نسبت به مسائل بي تفاوت نخواهد بود.ولي جالب است كه فقط به ما ميگويند با اين فرهنگ آشنا شو واگر هم خواستي نمودي برايش پيدا كني مسائل بين المللي را هدف قرار بده و حق استفاده از اين تز در مورد مسائل داخل كشور را نداري و آشناييت فقط به درد فهميدن حق بودن امام و باطل بودن شاه است و بس.خوب اينكه واضح است من ميخواهم از اين فرهنگ اكنون بهره ببرم ولي چون شما مخاطبش قرار ميگيريد اين تز از كار خواهد افتاد.من مطمئنم اگر امام اكنون زنده بود تاكيد بر حفظ دست آوردهاي انقلاب را در چشم و گوش بستن و تعريف بيجا نمي دانست که این خیانتی بزرگ به اهداف اوست.
دوستان عزیز لطفا این شعر زیبا از سهراب را با دقت بخوانید و سعی کنید مفهومش را دریابید آن وقت لذتش را دوچندان حس خواهید کرد.حال که مفهومش را یافتید از اول بخوانید و برترین لذت یعنی لذت معنوی را حس کنید
به تماشا سوگند،وبه آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
حرف هايم ،مثل يك تكه چمن روشن بود.من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست كه اگر بگشاييد به رفتار شما ميتابد.
و به آنان گفتم:سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز،زيوري نيست به اندام كلنگ.
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.
و من آنان را،به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز،و به افزايش رنگ.
به طنين گل سرخ،پشت پرچين سخن هاي درشت.
وبه آنان گفتم:هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هر كه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند ميگشايد گره پنجره ها را با آه.
زير بيدي بوديم.برگي از شاخه بالاي سرم چيدم،گفتم:
چشم را باز كنيد ،آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟
ميشنيدم كه بهم مي گفتند:سحر مي داند،سحر!
سر هر كوه رسولي ديدند ابر انكار به دوش آوردند
باد را نازل كرديم تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،چشمشان را بستيم.
دستشان را نرسانيديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.خوابشان را به صداي سفر آيينه ها آشفتيم.
فرازي از نامه بسيار زيباي دكتر شريعتي به يكي از دوستانش
اما نامه عجيب شماكه من از آن همه لطف و مرحمتي كه نسبت به اين ناچيز ابراز كرده ايد شرم دارم و نيز نياز خودم به اينكه شما دوست ارجمند و اهل فهم و دل و دردم،كه سالهاست مرا تكيه گاه افتادنهايم بوده ايد و تسكين بخش جراحتهايم،بايد مرا بيشتر از همه دوستان بيگانه اي كه همواره خود را در انبوه آنان تنها مي يابم بشناسيد. بر آن داشت كه تشخيص شما را تصحيح كنم و از آنچه درباره خودم انديشيده ام تو را نيز آگاه سازم و بخصوص به اين سؤال تو،كه از قول ديگران در نامه ات طرح كرده اي، پاسخ دهم كه:فلاني چه چيز نميداند؟فلاني چه جور آدمي نيست؟چه سؤال خوبي.من فكر ميكنم كساني كه اين سؤال را طرح كردهاند به من نزديكترند از كساني كه به آن پاسخ داده اند.اما سؤال اول جوابش ساده است.در يك جمله اينكه:اگر ميبينيد من از هر چه پيش ميايد و هر سخني كه طرح ميشود چيزي مي داتم نه به خاطر آنست كه همه چيز ميدانم، بلكه بخاطر آنست كه در اينجا غالبا هيچ كس هيچ چيز نميداند و از اين روست كه در نظرها خيلي جلوه كرده ام و گرنه از ناداني خود و تهيدستيم در علم شرم دارم و چنانكه ميداني درد ناداني و كم داني است كه مرا اينچنين در خواندن و انديشيدن بيتاب كرده است و شب و روزم را به اندوختن و ياد گرفتن ميگذرانم و بيش از يك محصل كم استعداد اول شاگرد سيكل دوم كار ميكنم. و اما سؤال دوم جاندار است و براي گفتنش يك زبان خواهم به پهناي فلك تا بگويم من چه نيستم؟يعني چه هستم؟ اين سؤال مرا بياد شبي انداخت از شبهاي سال 1337 در مشهد كه چنان به وحشت افتادم كه،هنوز پس از هفت سال هر گاه بياد آن ميافتم بر خود ميلرزم و آن هنگامي بود كه ناگهان اين سؤال وحشتناك در من افتاد كه:(من كدامم) ...