این سخن را نه یک امام و نه یک روحانی و نه یک متعصب خشک مذهبی و نه هر کس دیگری میگوید بلکه یک متفکر غربی بنیانگذار مکتب لذت جویی میگوید که خود این مکتب را بنیان نهاده است(کاش کمی تفکر کنیم وبه تهی بودن این اعمال معرفت پیدا کنیم نه فقط انزجار و دوری خشک و خالی)
اپیکور بنیانگذار مکتب لذت جویی:
مقصود از لذت،لذت هایی طبیعی و برآورده شدن خواهش ها و امیال مبتذل و هوس های حیوانی نیست زیرا آلوده اند و پست و گذرا و زائیده رنج،و به تعبیر بودا (رنج و زهری زاده شادی و شیرینی) که لذت های دنیایی و پیوندهای زمینی و عشق های غریزی کم دوام اند و رنج و فراق وغمی که از پی آن میرسند دیر میپایند و دل را زنگار بسته و روح را سنگین و اندیشه را تیره و احساس را آلوده میسازند و این صفات را آشکارا در سیمای زنان و مردانی که جوانی را در آغوش ها و مستی ها و سرگرمی ها به عیش و نوش و لذت گذرانده اند میبینیم.
منتظر پست بعدی ام در سال جدید باشید که از زیباترین و عمیقترین مطالبی است که در عمرم خوانده ام واقعا نفسی نو در سال نو در روح رنجورم دمید که نزدیک بود روحم را از جا بر کند.منتظر باشید(عیدتان هم مبارک)

سرریز شدن روح و ادراکم بر روی کاغذ بی جان
دوباره گاهی اوقات اینجور میشوم.کتاب ها،نوشته ها و متن هایی است که وقتی میخوانمشان ظرف کوچک روحم را پر میکند.آخر کسی نیست که به من بگوید پایت را به اندازه گلیمت دراز کن.مگر من بیچاره چقدر ظرفیت این همه عمق معنی،این همه زیبایی،این همه ادرک و...دارم.اشکال از خودم است که متناسب با ظرفیتم نمی خوانم،نمی اندیشم،نمی یابم.چه کنم روحیه و طبعم طغیان گرو گستاخ وبازیگوش است.بال هایم همچون پرهای نورس گنجشکیست و خیالم و افکارم در پس آسمان ها ودر پس ابر هایی است که هنوز ندیدمشان؛تا انتهای دنیا.ولی آرزوها وخیالاتم کجا وبالهای نازک،ظریف،شکننده ونورسم کجا.اما یک راه است برای راضی نگه داشتن دل طغیانگر کم زورم و آن نوشتن است. بعد از هر پر شدنی،سرریزی است.درآن هنگام است که حرف هایی را که در پشت دیوارنازک دلم ذخیره کرده ام دیوار دلم را فرو میریزند و به یک باره همچون سیلی بر کاغذ جاری میشوند.پی در پی و بینظم و قاعده می آیند و آگر آن ها را شکار نکنی میروند که میروند.به دوردستها که هر چه مینگری ریزتر و ریزتر مشوند و نهایت محو میشوند.اگر توانستی مشتت را از آب سرریز شده پر کنی که هیچ،اگر نتوانستی آن چه را خود ذخیره کرده بودی به راحتی از دست خواهی داد و برایت فقط غم فراق میماند.در آن جاست که اگر هم به هدر رفتنشان راضی شوی،دلت راحتت نمیگذارد تاوانش را از تو میگیرد.در ازای بی لیاقتیت در شکار حرفهایت،مجازات درد و رنج دل امانت نمیدهد.شاید دیگر نتوانی زیر بار رنجش قد راست کنی.پس برای آرامش روح و دلم نیز شده مزد هر فهمی را به بهای نوشتن به دلم پرداخت خواهم کرد تا هم ما بی حساب وآرام باشیم و هم او راضی.
علت علاقه من و نسل قبلی ام و همفکران هم نسلم نسبت به دکتر شریعتی(اگر به دکتر علاقه مندیدلطفا زحمت خوندن این نوشته را به خودتان بدهید)
یکی از دوستانم که با احوالات و روحیاتم تا حدودی آشناست از من پرسید چرا در وبلاگت همه از دکترشریعتی مطلب مینوسی. این سوال او بسیار دلیل دارد ولی جوابش دقیقا نشان از روحیات من است.نشان از عقیده و نوع برداشت من از دین است.من دکتر سریعتی را نه فقط به خاطر قلم زیبایش،سخنان سحرانگیزش و طبع هنری و شعری و روح والایش دوست دارم که این نوع دلبستگی دقیقا ظلم به شخصیت واقعی اوست.همان گونه که مثلا ما حضرت علی را فقط به خاطر بلاغت کلامش دوست بداریم و چهره حقیقی و اصلی اش را در پس این به ظاهر طرفداری پنهان کنیم.این مسئله دقیقا نماد و وجه همان جمله معروف است که اگر میخواهی کسی را خراب کنی یا از اثر بیندازیش مستقیم این کار را نکن بلکه در لفاف تعریف و حمایت او را بد معرفی کن.که این موضوع همان خیانتی است که خیلی ها بر دکتر روا میداشته و میدارند که فقط تصویر نویسندگی و شاعری او را برجسته میکنند و برداشت و تفکرات و تحقیقات دینی او را نیز حاصل از همین وجه شخصیتی و طبع هنری اش میدانند و آن را فاقد استدلال و ثبات کافی میدانند.من به او بدین خاطر علاقه مندم که اصولی که دردین اصالت ندارند و خود هدف نیستند بلکه وسیله ای هستند برای رسیدن به هدف ،اصل دین نشمرد و برخلاف خیلی از متعصبین کور که وسیله های اسلام را هدف اصلی دین بنا نهادند و اصول دین را اموری دست نیافتنی و عاملی در خلاف جهت رسیدن به قرب الهی!بدین خاطر به او علاقه دارم که امام حسین و حضرت علی(ع) به من شناساند که مقام و اعتبارشان و عظمتشان در همین امور مادی و زمینی است نه امور غیبی مخصوص ماوراءالطبیعه و فرشتگان.مقام حضرت علی در این نیست که در زمان نوزادی ماری را از دهکده ای دفع میکند بلکه در عدالت است که همتایش را بشر به خود ندیده است،در شجاعتی است که در راه نشر دین اسلام به خرج داده،به بینش والایی است که در سنین نوجوانی به دین اسلام و توحید و پیامبر دارد،به تواضعی است که با داشتن آن روح بی نهایت و مقام برجسته همچون کارگری ساده او را به کارکردن و چاه کندن وا میدارد،به عطوفتی است که آن هیبت مردانه و دلیرانه را به نوازش وخدمت و بازی با یتیمان وا میدارد و هزاران نکته "عملی" و انسانی مثبت دیگر.دکترآن وجه امامم را به من شناساند که اگر در برابر یک نامسلمان بخواهم او را معرفی کنم با غرور از ارزش های زمینی ودنیایی او صحبت خواهم کرد تا ذهن او را که جزعمل و مادیت با چیز دیگری سازگاری ندارد اغنا کند.به عبارت کلی دکتر امامی را به من شناساند که یک انسان مافوق است نه مافوق انسان.که عظمت و عمل هر کس آن موقع دارای اعتبار و ارزش است که همراه اختیار انتخاب خوب و بد باشد که در غیر این صورت با داشتن منعیت عمل بد،عمل صحیح ارزش خود را از دست میدهد.دکتر برخلاف همه که فقط ما را برای امام حسین(ع)میگریانند وطلب شفاعتش را میخواهند،هدف قیام و حرکت امام را که موجب شد آن روح بی همتا به خاطرآن وجود مبارکش را فدا کند شناساند.او دینی را به من معرفی کرد که در برابر ایدئولوژی هایی که میخواهند نیاز روز مادی زمینی و دنیایی ام را پاسخ بگویند قد علم کرد و همچون عرفان هایی نشد که در یک سری عبادات و اعمال فردی درمی مانند و موجب میشوند من در عبادات مسلمان باشم و در پاسخ دادن به نیازهای قرن بیست و یکمی ام کافر وپیرو ایسم های تو خالی متفکرین مادی معاصر.دکتر مرا با اسلامی آشنا نکرد که در برابر هزاران دعوت توخالی و رنگارنگ و ظاهرا جذاب غربی سلاحی ندارد جز نه گفتن و نهی کردن،که نباید بپوشی ،نباید بخوری ،نباید گوش دهی،نباید بخوانی و هزاران نباید دیگر که هنگامی که دلیلش را بخواهم توضیحی به من ندهند و با گفتن اینکه تو صلاح خود را نمیدانی وما بهتر میدانیم خود را قانع کنند و من را گریزان.در عوض دکتر سعی کرد ماهیت زشتی و بدی هر عملی را به نسل جوان هم دوره اش بدهد و قضاوت و اتخاذ موضع را به خودشان واگذارد،که کسی خود به زشتی عمل و فرهنگی پی برد خودش از آن دوری خواهد کرد و نیازی به نصیحت های پدرانه بی منطق و دلیل ندارد.به من آموخت که راه خدا همان گونه که امامانمان عمل کردند از همین زمین آغاز میشود،از همین خاک،از معرفت نه محبت صرف و هزاران نکته دیگر که او در 30 سال پیش گفت و عده ای که اکنون او را میکوبند و شاعر و سطحی بین میخوانندش و ناجوانمردانه نقدش میکنند به اسم تجدید بنای اعتقادی حرف های 30 سال پیش او را میزنند و میخواهند ادای او را در آورند.او را بدین خاطر در کنج دلم جا دادم چون همانند خیلی از شاعران و نویسندگان هرزه گو نبود که حرف هایشان نه به درد این دنیا میخورد نه آن دنیا و اگر حرف درستی هم بزنند به حرف خودشان نیز اعتقاد ندارند،که اگر دیندار بود فهم داشت،اگر نویسنده بود تعهد داشت ،اگر استاد بود عقیده داشت و اگر مرد بود شرف داشت و اگر مبلغ دین بود حقیقت را می دانست و اگر هنرمند بود درد داشت و اگر شیعه بود علی را میشناخت و اگر روشنفکر بود زبان مردم را میدانست که همه از دعاهای خودش بود.خدایش بیامرزد و با آل پیامبرش محشور کند.
دل نوشته هایی از اعماق وجودم.
گاهی همانند حال این قدر پر از احساس و زیبایی میشوم که کالبد وجودم برایم تنگ میشود.حس میکنم همان روح خدایم در قفس تن. اگر ننویسم و نخوانم و نیندیشم از درون متلاشی خواهم شد ،نه خرد شدن با سرو صدا،فرو پاشی در عین سکوت و آرامش.در این معراج دل عقل حسابگرم را جا میگذارم و با دو بال احساس وقلمم تا بیکران ها پرواز خواهم کرد تا مگر پیکرم را نجاتی باشد.«حروفش خیلی ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.»
سعی خودم را می کنم ، اما نوشته ها خیلی ریز است، من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم. از مرد عذر می خواهم.
مرد می گوید: « خوب، فراموشش کنیم. یک چیزی را می دانید؟ من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، اما خودش اینطوری می خواهد. این طوری، وقتی کسی اشتباهی می کند، درست نمی بیند. و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند، او را می بخشد. »
می پرسم: «خوب، پس تکلیف "کارهای نیک" چه می شود؟»
مرد می خندد: « خوب، خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.» و به راهش ادامه می دهد.

خلق نوشته ای به کارگردانی دلم،تهیه کنندگی اندیشه ام و تدوین احساسم
زیبایی یا زشتی یک حس را نه در زیر زبان دهان،بلکه در زیر زبان دل درک میکنیم.میخواهم احساس و عکس العمل های روحم را در برابر هر حسی بی پرده بازگو کنم.تا به حال شده است هر کس یا هر چیز برایتان جذاب نباشد،در دلتان بار سنگینی را حس کنید که جز در خلوت نمیتوانید از آن خلاصی یابید،احساس دردی آزرده تان کند در حالی که هیچ ناراحتی ندارید،گویی راه نفس دلتان را بسته اند و دلتان دیوانه بار بی قرارباشد،بی اختیار اشک هایتان را از غم دلتان سرازیر کنید،بدانید آن هنگام است که خدا دوست دارد با او حرف زنید،درد دل کنید،هر چه خواستنی است از او خواهید،آن هنگام است که نازتان را هم تا بخواهید میکشد.الطاف و مهربانی اش را تا پشت در آورده و فقط ازشما زحمت باز کردن در را میخواهد.به شما نعمت بی قراری داده تا راهی را طی کنید که مقصدش سرزمین مهر و لطف خداست.کافیست حس خوب را خدا ارزانی کند دیگر بنده را حسی دیگر محتاج نیست.
تا به حال شده است سر به آسمان برید و اندیشه و احساستان بر مرغان خیال بنشیند.توجه کرده اید،میبینی هر چه بالاتر میروی همه چیز به یک ختم میشود،همچون هزاران رودی که به یک دریا میریزند.به گلی برخوری و زیباییش مدهوشت کند،باز به همان یک میرسی که حسش برایت آشناست،به دریا مینگری و آرامشت روحت را نوازش میکند،مگر میتوانی به غیر آن(یک)بی همتا فکر کنی.هوشیار باشیم که خدایمان در پس همین حس های آشنا،پنهان است و ما از آن کسانی نباشیم که پیدا ترین پیدا برایمان پنهان بماند.ای آن یک جاویدانی که هر چه هست از همان یکیست،به ما قدرتی عطا کن که تو را و جمال روح نوازت را در پس زیبایی هر گلی،طراوت هر بارانی،شکوه هر کوهی،هوشیاری هر موجودی،لطافت هر هوایی،آرامش هر دشتی،سبزی هر باغی و گرمی هر حسی دریابیم و نشانی ات را در این زیبایی ها گم نکنیم.
این بار میخوام برای کسایی که تنبلن هستن و خسیس که حتی دلشون نمی یاد برای روحشون ۲ قرون هم خرج کنم کاری کنم (مگه ما به فکر شما باشیم)شوخی کردم این لینک دانلود تعدادی از سخنرانی های دکتر شریعتی است مگه موجب بشه یکمی دلتون بیاد برا روحتون خرج کنید و کتاب بخربد.این دیگر آخرین باره(نه شوخی کردم دفعه های بعدی چند تا لینک دانلود دیگه هم میذارم)آخرین بار ها.به جون صدام!فقط لطفا سعی نکنید در حد یک بار گوش دادن نباشد و سعی کنید در مورد مسائل کمی بیندیشید.برای این بار ۳ سخنرانی فوق زیبای دکتر را میگذارم.بعدی ها برای بعد ها.
2-دانلود سخنرانی(علی تنهاست) (بسیار زیبا و قابل تامل)
3-دانلود سخنرانی( چه نیازی است به علی)
حدیث من و دل واحساس طغیانگرم که سال ها قبل از حیات من و دلم و احساسم از قلب و قلم دکتر ساری و جاری شده است.
ای خیال پرداز بزرگ ! ای که بر بال شعر می نشینی و در قلب زیبای مرغان کلمات از خود و زندگی خود و سرنوشت دشوار و سنگین خود و از زمین و دیوارها و کوهها و فاصله هایش دور میشوی ، هر شب اسرایی و هر شب معراجی! تا کجا؟
کجا ای رهنورد راه گم کرده بیــــــــــــا برگردکزین صحرا مگر راهی بشهر آرزویی هست؟
بیا برگرد آخر، ای غریق راه"
دریغ های دکتر شریعتی که در اواخر عمر در نواری خصوصی از وی پر شده است.
پسرم، نمیخواهم برایت سخنرانی کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش
زندگی را در فرهنگ اروپائی، هشتاد سال معدل میگرفتند و چهل سال را نیمهراه زندگی مینامیدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با این عبارت آغاز میشود: «در نیمهراه زندگانی ما»، مقصودش چهلسالگی است. براین اساس، من به نیمهراه زندگانی خویش رسیدهام؛ اما من نه در فرهنگ غربی که در شرق زندگی میکنم، معدل عمر ما خود چهل سال نیست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگیری که اساس بر جوانمردگی است.آرزوهای دکتر بماند برای پست بعدی.امیدوارم روحتان حض برده باشد.

چقدر بودن و دم زدن و خوردن و خوابیدن و خوشبخت بودن در سطح لجن، گل بد بوی متعفن ، صلصال کالفخار، آسان و راحت است. چقدر تحمل دردها و شوق ها و بیمها و امیدها و آرزوها و فهمیدن ها و احساس کردن های ماورائی در سطح بلند نزدیک به خدا، آن سوی آسمان و .... دشوار است.
روح که اوج میگیرد و کار میکند و پرواز میکند ، تن را خسته میکند ... راست می گفته اند عارفان قدیم که او در این تخته بند تن زندانیست. احساس میکنم و چه دردناک! چقدر این قفس برایم تنگ است ، من تاب تنگنا ندارم! کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب برد، آه! کی خواهد رسید که بیاید و فرزند او را نیز که در این تنگنای گور رنج میبرد رها کند، نجاتش دهد و به جانب غرب برد، به جانب آزادی، بسوی افق های باز و آزاد و مهربان؛
غرب! ای بهشت موعود ما! آیا به نجات من هم می اندیشی؟
زجر و درد بی دردی و بی تفاوتی مردم برای هر انسان نیمچه آگاهی زجرآور است.یک انسان به معنای واقعی کلمه.حال چه برسد به یک انسان رب النوعی از همه ابعاد شخصیتی چون حضرت علی (ع).درک حال مولایم برای چون منی خیلی عظیم تر از اندازه های شخصیتیم است ولی به اندازه جرعه ای از مزه دریای رنج های حضرت را می چشم.و شما را نمیدانم هر کس به اندازه ظرفیت روحی اش.
ترجمه خطبه 180
خدا خیرتان دهد،آیا شما را دینی نیست که شما را گرد آورد؟آیا غیرتی نیست که شما را برای جنگ با دشمن بسیج کند؟شگفت آور نیست که معاویه انسان های جفاکارپست را میخواند و آنها بدون انتظار کمک و بخششی از او پیروی میکنند!ومن شما را برای یاری حق میخوانم،در حالی که شما بازماندگان اسلام،و یادگار مسلمانان پیشین میباشید،با کمک و عطایا شما را دعوت میکنم ولی از اطراف من پراکنده میشوید،و به تفرقه و اختلاف روی میآورید،نه از دستورات من راضی می شوید،و نه شما را به خشم می آورد که بر ضد من اجتماع کنید(این دیگر نهایت زجر برای هر انسان آگاهی است)اکنون دوست داشتنی ترین چیزی که آرزو میکنم مرگ است.(1)کتاب خدا را به شما آموختم و راه و رسم استدلال را به شما آموزش دادم،و آنچه را که نمی شناختید به شما شناساندم،و دانشی را که به کامتان سازگار نبود جرعه جرعه به شما نوشاندم.ای کاش نابینا می دید و خفته بیدار میشد!سوگند به خدا چه نادان مردمی که رهبر آنان معاویه ،وآموزگارشان پسر نابغه(عمر و عاص)باشد!
1-وقتی عمر و عاص به مصر حمله کرد،محمد بن ابی بکر استاندار مصر توسط دو پیک،از امام یاری طلبید،آن حضرت اعلام عمومی کرد تا مردم در جزعه(بین حیره و کوفه)جمع شوند تا به کمک مصریان بشتابند،امام تا ظهر فردا در آن سرزمین منتظر ماند حتی صد نفر هم گرد نیامدند ناراحت به کوفه بازگشت و در جمع بزرگان این سخنرانی را ایراد کرد.
را هم ناشیانه بخواهیم حفظ کنیم غافله شتابان زمان آن را زیر میگیرد
و با محتوای آنکه خود حقیقت است پایمال میسازد.
وای که سخنان دکتر زمزمه های است در پس پرده های دلم که قدرت خودنمایی و ابراز وجود ندارند.شاید چون این سخنان در حد صاحبی چون من نیستند که زبان و قلم و دل چون منی بیرون روند. از تو ممنونم ای معلم عزیز که مرا از بار سنگین این حدوث دل که از من خیلی بزرگترو برترند نجات می بخشی و راهی میشوی برای ابرازشان.از تو ممنونم دکتر علی شریعتی همیشه زنده.
گاهی اینجور میشوم ، هیچکس باور نمیکند که کسیکه آن سخنرانی های
آتشین پر سر و صدا را کرده است و در سخنوری شهر است و در برابر
هزاران تن گاه بی مقدمه و بی مجال فکری، تصمیمی بر بدیهه رفته و
چنانکه گویی همچون دموستنس خطیب در کوههای بیرون آتن تنها به
تمرین سخنرانی می پردازد حرف آفریده و کلمات در دستش همچون موم
نرم و رامند ، گاهی در بربر حتی یک نفر از تمام کردن یک جمله عاجز
میماند، چنان حرف زدن و آن همحرف زدن ساده ی عادی برایش دشوار
میشود که دلش میخواهد هرچه زودتر از آن تنگنای سخت بگریزد و
تنها بماند و آن همه هیجان و فشار و اختناق را کهبیطاقتش کرده است
احساس نکند . کلمات همچون گلوله های مشتعل آتش میان سینه و لبهایش
پراکنده میشوند و او نمیداند چه کند؟ فرو دهد، برآورد؟
چه کند؟... من در همه قول ها فصیحم در وصف شمایل تو اخرش.
و گاه در نوشتن چنین میشوم ، حال چنین وضعی دارم، همه مرا و یا ، و
یا (باز افتادم وتوی تعریف از خودم ، این چه عادت بدی است که تازگی
ها پیدا کرده ام... همیشه از آن طرف افتاده بودم و حال از این طرف!
الان هم هیچوفت از خودم تعریف نمیکنم؛ کی؟پیش کی؟ فقط وقتی خودم
میمانم و خودم با خودم گفتگو دارم سر تعریف از خودم را وا میکنم ،
گرچه نه عمدی؛ اریک فورم توضیح داده چرا) ، و یا و یا و ... خیلی
چیزها میخوانند . و اما من خود را تنها یک نویسنده میدانم ، هرچند
وضعی و زندگی یی داشته ام که در آن همواره قلمم مفید بوده است،
هیچگاه قلمم آزاد نمینوشته است، همیشه برای چیزهای دیگر و دیگران
کار میکرده است و هرگز نه برای خودش. نوشته هایش یا غالبا" بی نام
منتشر شده است و یا اگر هم با نام بوده است بخاطر اثبات حرفی ،
گفتگویی با مردم و بهرحال انجام رسالتی بوده است، هیچوقت مجال
نیافته است که خودش باشد و خودش، آنجور که دلش میخواهد بنویشد ،
این نوشته های آزاد که برای خودش و دلش نوشته است غالبا از خلوت
اطاقش و زندان میزش و سلول کشوهایش بیرون نرفته و چشمش رنگ
آفتاب را ندیده و کم کم طعمه ی آتش یا آب یا خاک یا ابر شده است،
گرچه هیچوقت برای دلم نمی نوشته ام، دل من همیشه تعطیل بوده است
و عقلم و عقیده ام و علمم مجالی به او نمیداده اند، این سه تا ع هرگز
فرصتی به آن ع چهارمی نمیداده تا خودی بنماید و نویسندگی گلی است
که تنها از این چهارمین عین آب مینوشد. اگر من مثل نویسنده ای
معروف میتوانستم هرچه میخواهم و هرجور میخواهم بنویسم ، تعهد
نداشتم، امروز بعنوان یک نویسنده مشهور میشدم، مشهورتر میشدم، شاید
خیلی خیلی مشهور اما نشد، بدرک که نشد، من دردم درد گمنام ماند و
مجهول ماندن در میان خلق نیست چه ، اولا مجهول نیستم و درست و
بیشتر غلط میشناسندم و گذشته از ان نیازی به چنین زبانزد شدنها ی
آبکی ندارم. دردم درد دیگری است و نیازم نیاز دیگری .کاش نیازم
شهرت بود، چه سریع و ساده میتوانستم بوصال برسم ،با یک حیله آوازه
ام به آمان میرفت . بهرحال خودم را، قلمم را تواناترین توانایی هایم
میدانم و اگر به مبالغه متهمم نکنند در ایران هیچکس را حتی نزدیک به
خودم نمیدانم. آنها که هستند ، غیر از قلابیهاشان و بازاریهاشان، غالبا"
در یک جور نوشتن ها قادرند ، صحنه و زمینه اگر عوض شوند
عاجزند. خوب وصفمیکنند ( و از همه قویتر در این کار چوبک است )
اما خوب استدلال نمی توانند کرد؛ نازکی خیال و احساس در بعضی
هست (هدایت) اما قدرت منطق و زیرکی و هوشیاری سیاسی یا فکری
ندارند ، قدرت نویسندگیشان زیاد است اما وسعت معلوماتشان کم است؛
هیچکش نیست که در همه ی زمینه ها هم توانا باشد و هم هنرمند و هم
مایه دار؛ در خارج ژان کوکتو چنین است و سارتر. فقط و فقطو راسل
هم چنین مینماید اما چنین نیست ؛ مایه دار است اما قلمش از لطافت و
زیبایی تعبیر عاری است. نوشته هایش همه مد کیسه است ، بی کش و
قوس و بی حال و شور و بی زیر و بم هایاحساس و هنری. هرگز
نمیتوان پنجاه صفحه از نوشته هایش را یک کله خواند، حتما" در وسط
خسته و کسل میشوی ، مغز را راضی میکند اما حوصله ی دل را سر
میبرد. توماس کارلیل نویسنده انگلیسی قرن 18 خیلی عالی است ، خیلی
، متاسفانه کسی او را در ایران نمیشناسد! این یکی از علائم عمق اندیشه
و سنگینی قلمش است، بسادگی به ترجمه نمیآید اما در عین حال میدان
تاخت و تازش تاریخ است و فقط رومن رولان هم عالی است. هم زیبا و
شاعرانه مینویسد و هم دقیق دقیق و هم در توصیف اعجاز میکند اما...
فقط در ادمها ، کارش فقط بیوگرافی نویسی است. افراد و تیپهای بزرگ
و مشخص قهرمانان تاریخ را، ناپلئون ، ژرژ واشنگتن، مسیح،
محمد، ...را چنان با کلمات نقاشی میکند که انگار آنها را بچشم می بینیم.
چی داشتم میگفتم؟ افتادم تو این حرفها! چه عادت بدی دارم، ازین
شاخه به آن شاخه میپرم، این روح من است ، هیچ وقت یکجا بند
نمیآورد، مشکل است برای من بر روی یک جاده ، یک خط سرم را
بیندازم پایین، و منظم و آهسته و پیوسته حرکت کنم. بقول یکی از شناس
های من یعنی از متخصصان شناخت من، فلانی فقط تابع موجها و
حالات مرموزی است که همواره در درون او پدیدار میگردد و او را با
خود بهرسو که میخواهند میکشانند، تابع خط و رسم و نظم و قانون و
حساب و کتاب و ضروریات و مقتضیات و ... نیست، نمیتواند باشد..."
چقدر خوشحال شدم که دیدم لئونارد داوینچی هم چنین بوده است(1)
(1): بیش از صد هزار اثر آفریده همه ناتمام! همه! فقط اثر برجسته ای
را که تمام کرده است تابلو خانم مونالیزا بوده است و بیان آن لبخند و ان
نگاه و آن اطلس برای کشیدن این تابلو ده ها بار خانم مونالیزا را به
اطاق کارش خوانده است و این در میان مردم پست فهم چه تعبیرات و
تفسیرات ابلهانه ای را شایع کرد.ولی خانم مونالیزا هرگز از داوینچی
بکنایه نپرسییده آیا شما همه ی کارهاتان را ناتمام می گذارید؟!؟ زیرا
او را میشناخت و میدانست که ... ولی تابلو لبخند او را تمام خواهد کرد
مسافر ابدیت
من بی تردید خواهم رفت و یادی خواهم شد در اذهان،دوست دارم یادی از من ماند که چون در خاطره ها تداعی شد،حجم ذهن ها را یکسره به روشنی آب کند و ناپاکی هایم را محو کند.من بی شک به همان جایگه نخستین باز خواهم گشت،دوست دارم غیر از آب و نان،برای بازماندگانم فانوسی به ارث بگذارم که در تاریک راه زندگی راهبرشان باشد و ممد حال خودم.میل دارم چون در پس ذهن ها مرور شدم،به سرعت از من نگذرند و ارزش لحظه ای کوتاه مرور را داشته باشم.دوست ندارم ارثم فقط آب و نان باشد که چون تمام شدند خاطره من هم نابود شود.من نه از رفتنم ناراحتم و نه غمگین که من اصلا از این دیار نبودم ،مسافری بودم که بی کوله بار آمدم و لااقل میل داشتم با کوله بار روم،حال کوله بارم برای سفر کافیست یا نه معبودم داند و خودش یاری ام کند.بسیاری پیش از این دیار غریب گذشته اند و بسیاری دیگر هم هنوز به این منزل نرسیده اند،کاش همه نوشته سر در ورودی اش را که نوشته زیبایم و دلفریب اما گذرا را همه همانند هنگامی که میخواهند از آن بگذرند میدیدند که همانا کسانی کوله بارشان را پر کردند که در هنگام ورود مبهوت منزل نشدند و آن نوشته را با تمام وجود در صفحه دل خود ثبت کردند.
حضرت علی(ع) فرمودند:از ویژگی های انسان در شگفتی مانید که با پاره ای (پی) مینگرد ،و با (گوشت)سخن میگوید،و با استخوان می شنود و از شکافی نفس میکشد!!
ایشان فرموده اند:برترین زهد،پنهان داشتن زهد است.
زبان عاقل در پشت قلب اوست،و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.
عیب تو آنگاه که روزگار با تو هماهنگ باشد،پنهان است.
ارزش هر کس به اندازه دانایی و تخصص اوست.
در مورد هر جمله میشود ساعت ها حرف زد و تفکر کرد وهم لذت تفکر و هم ثواب تفکررا با تمام وجود حس کردولی جمله آخر واقعا مرا به تفکر فرو میبرد که حضرت امیر ارزش یک انسان مسلمان یا هر انسانی را چه می دانسته و الان دینی که به ما عرضه میشود ارزش هر کس را چه چیزهایی معرفی میکند.این ارزش را مخصوصا با ارزش های موجود برای تصدی پست و مدیریت ها مقایسه کنید که امام علی (ع)هیچ گاه تظاهر به دین و دیانت را ملاک ارزش انسانی قرار نمیدهد.وای که هر چه حضرت علی را بهتر میشناسیم بیشتر به تضاد با دینی که اکنون به اسم او عرضه میشود پی میبریم و رنجمان بیشتر میشود.اما رنجی تلخ که شیرینی اش انسان را محسور میکند.