تبليغاتX
نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری
برای هم اندیشانم

sa

زمزمه هایم با او...

خداوندا،بر نسل طاهره و درخشان محمد(ص) و آلش درود بی پایان فرست  

ای پروردگار من، ظرف وجودم را آن چنان عظیم کن که لیاقت میزبانی از دردهای انسانی را داشته باشد و آن چنان بر وسعتش بیفزای که درد و غصه های نازل و پست و حیوانی آزارش ندهد.

ای محبوب من،چنان درد هایی بر وجودم مستولی کن که نه اینکه تو را به درمانی برگزینم،گونه ای که مرهمی جز تو و یادت نداشته باشم.

ای انیس و یاور دل تنهای من،بینش و عقیده ام را به ایمانم چنان کن که آن را به بهای اندک نان نفروشم و نیازم را چنان پاسخ گوی که دیگر ساحت عظیم ایمانم لکه دار نشود.

ای معشوق من،به مردم چنان فهمی عطا کن که کردار مسلمانان را به منزله دین و ایمان ننگرند وگر نقصی دیدند آن را به پای اسلام نگذارند.

ای مهربان بی همتای من،به من بیاموز که به مذهبم ایمان داشته باشم نه فقط عشق،که عشق را میتوان خرید ولی ایمان فروشی نیست،دل ایمان از عشق لبریز است ولی در هر عشقی ایمان نیست.

ای دوستدار من،صحرای وجودم را از لوث وجود خس و خاشاک هوس محو کن و سلاح ایمان و عقیده و فهم به من اعطا کن که جز با این سه نمیتوان از این سخت راهها گذشت و همچنان پر امید باقی ماند و بین عشق و هوس فرق قائل شد.

ای عظیم تر از خیال من،آن علتی که سبب شد تنها شوم،و آن تنهایی که سبب شد چشمان کم سو و پاهای نحیفم ره منزل تو را گیرند و آن حالتی که سبب شد دنیا را کوچک تر از آن بینم که برایش محزون شوم را تا میعاد دیدارت برایم حفظ کن.

ای معشوق روح با عظمت علی،همان قدر که انگشتانم را به قله رشد لمس میدهی،پاهایم را به خاک تواضع و فروتنی آشنا کن.

و ای مخاطب نیایش هایم،به گونه ای به من عظمت ببخش که در نگاه دیگران ، عظمت روحم مشخصه من باشد نه زیبایی های تنم.

لينك ثابت نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 2:26 توسط علی سلطانی |

این متن آن قدر حرف برای گفتن دارد که ننوشتن را به نوشتنش ترجیح میدهم و تفکر را به خودتان وا میگذارم فقط با قضاوت های سطحی نسنجیدش.دو سه بار بخوانید و کمی تفکر را چاشنی کنید آن وقت دور از احساس به آن فکر کنید و نظر دهید.خیلی وقت است که میخواستم وقت بشود و این نوشته عمیق و پرنکته را تقدیم شما کنم.

ایمان و عشق«گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی»

ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب!عشق بی ایمان های و هویی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند.عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز.

ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و

وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد.

و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟

همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی.

لينك ثابت نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 2:0 توسط علی سلطانی |

as

آغوش همیشه باز او

گویی خداوند به همه ی این زمینیان سپرده است که امیدم را ناامید وخواست هایم را بی پاسخ گذارند،حرف ها و غمهایم را نفهمند،لذت ها و شادی هایم را مبهم بدانند و با زبان بی زبانی نشانی او را به من بدهند.راهی را برایم باقی نگذارند جز راه خودش،مگر میتوان راه بقیه را یک راه و راه او را هم یک راه نامید،اشتباه است که برای هر دو لفظ راه را بهره بریم.پوچ های دیگران کجا و راه بی منتهای او کجا. درهای زمینی برای همگان رایگان باز میشود و دست رد بر سینه شان نمیگذارد و آن ها را از امتحان درها و راه های دیگر فارغ میکند.اما فراغت برای من کلمه ای بی مفهوم و بی معنیست.درها نوبت به من که میرسد یکسره بسته میشود و من هم چه حضی میبرم وقتی که میبینم خواسته ها و درد های من آن قدر عظیم است که ظرف محدود وجود آنان را یارای پاسخ به من نیست.پاسخ دردها و خواست های من را فقط میتوان در عرش جست و جو کرد.در بارگاه ملکوت اوست که هیچ گاه به رویم بسته نمیشود و آن قدر بدون مرز است که ذهن کوچک من را توان خیال آن،چه برسد به درکش،نیست.واقعا چه با شکوه و زیباست که نیازها و دردمند یهای تو را فقط او بتواند پاسخ گو و اجابت کننده باشد.

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 1:25 توسط علی سلطانی |

SAS

این سخن را نه یک مسلمان بلکه یک هنرمند سینمای غیر مسلمان که فقط بر اساس فطرت انسانی اش سخن گفته ،بیان کرده است. فطرت همه انسان هاست که نظرات و آرا آنها را به هم نزدیک میکند.الیته (انسان) نه هر آدمیزادی.پس برای درک درستی هرعمل فطرت انسانی است که پاسخ همه پرسش ها را میدهد و ما به روشنی با مراجعه به خود خداییمان میتوانیم به هدف دار بودن و درستی دستورات دینمان پی ببریم.

چارلی چاپلین در نامه ای در اواخر عمر خطاب به دخترش مینویسد:«اما هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد که دختری ، ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست.من پیرمردم و شاید حرف های خنده آور بزنم.اما به گمان من تن عریان تو باید از آن کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری.بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد،مال دوران پوشیدگی.ترس این ده سال تو را پیر نخواهد کرد.به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها شوی.»

واین است معرفت به زشتی و پوچی فرهنگ زشت برهنگی.حال قضاوت با فطرت انسانی و نه دینی شما!!

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 1:54 توسط علی سلطانی |

 فرق عشق و هوس

گر دوست داشتن و عشق را در تن خلاصه کنیم،گوهر عشقمان را با آب زود گذر غریزه آلوده خواهیم کرد و آن هنگام است که برای خودمان نیز سخت است که علت دوست داشتنمان را بدانیم«روح یا تن؟»وتفاوت عشق و هوس را درک کنیم و از پایداری احساسمان اطمینان حاصل کنیم.

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 12:17 توسط علی سلطانی |

و تنهایی برای مرد سخت ترین و در عین حال زیباترین درد است.

اکثر تنهاها تنهایی شان را خود انتخاب کرده اند و شاید زیاد هم از آن رنج نبرند و دامنه تنهایی شان محدود به بی کسیست،تا کس باشد آن ها دیگر غم تنهایی را ندارند.این سطح نازل تنهاییست.

ولی معدود تنها هایی هستند که تنهایی نه به انتخاب خود بلکه اجبارا بر آنان تحمیل شده،آن قدر رشد کرده اند که زجری برای آنان از همرنگ شدن با عموم بالاتر نیست ونمیتوانندبرای خوشایند بقیه هم، ظاهراً هم رنگ دیگران شوند پس طبیعتاً تنها خواهند شد و این تنهایی است که سخت ترین و زجرآورترین درد برای هر مردیست و روحش را به پهنای عرش آزار میدهد که شلوغی پوچ هم دوای آن نیست.تنها دلداری او همین سخن امام موسی کاظم است که دلداریش میدهد: «نشانه عقل،صبر بر تنهایی است،پس هر کس عقل الهی داشته باشد،از اهل دنیا و مشتاقان به آن دوری میگزیند و به آنچه نزد خداوند است علاقه مند میشود و خداوند نیز همراه تنهایی او و غنای فقر او و عزت بخش او خواهد بود» و این است درد من و این است مایه امید و نجات من. دقت کنید که منظور امام تنها، تنهایی حاصل بی کسی نیست، تنهایی حاصل از غربت ، بیگانگی و جدایی است.(مرادم از مرد جنس مذکر نیست،صفت مرد است.) 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 4:23 توسط علی سلطانی |

شن

روحی در این کویر انسانیت درد ها و رنج ها و دوست داشتن هایم را نمیشناسد مگر او که من نیز اور را نمی شناسم ولی از همه به من نزدیک تر است و من فقط به امید او زنده ام و دم بر نمی آورم.

تا به حال شده است گوشه ای بنشینید،در خود واقعی و زلالتان فرو روید،در عمق عمق وجودتان.در ظاهر آرامش باشد و در درونتان غوغا،درد،فغان،آه،رنج،خفقان.جسمتان روی زمین باشد و روحتان در خم یک زیبایی در آسمان ها،ملکوت،عرش پرواز کند.ببیندتان و بگویند مگر عاشق شده ای؟که اینطور در فکری،در خود غرق شده ای؟و تو جوابی نداشته باشی برای اینانی که اصلا نمیفهمند تو را.ترسم بگویم آری،درون پر غوغایم را شرح دهم؟میترسم با گفتنش،عشق پاک و نابم راکه ارمغان راهها و سرزمین های ماورائی است ، لکه دار کنند.چون نخواهند فهمید عشقم را،در نظر اینان مگر غیر از چشم و ابروعاملی میتواند دل را برباید،عقل را محو کند،اندیشه و احساس را شعله ور سازد آن هم در متن جوانی.نه مطمئنم عشقم را با ظرف کم ظرفیت وجودشان خواهند سنجید و به ساحت عظیم و ماورائی عشقم توهین میکنند.نه اشتباه نکنید،مسائل را با یک پیمانه نسنجید مگر میشود عشق واقعی زمینی که ملاک دوست داشتنش همان است که انسان را میتواند تا عرش بالا ببرد شکل نگیرد.مگر میشود این عشق را کوبید تا آن عشق در دل سر بیاورد.ولی در ذهن های محدود خط و مرزی میان این دوست،یا این طرف یا آن طرف.کاش میتوانستم نمودی برایش بیابم تا ثابت کنم هر دو عشق یکی اند در یک راستا،یکی اول راه است دیگری انتهای راه بی پایان عشق.کاش میتوانستنم کسی را بیابم تا آن وجه عشق را به او چنان بنمایم که دیگر پر و بال هر دومان برای پرواز در ملکوت فراخ تر شود.میدانم او نیز برای سیر این مسیر ناب هستی،همراه و همدلی میخواهد تا با بال و پر بازتر و فراخ تر خود را در دریای عرش غرق کند،در پهنای ملکوت پرواز دهد.آیا چنین کسی برایم در گذر این مسیر خواهد بود.نمیدانم ولی هر چه هست از ابراز عشق و حدیث دلم گریزان و ترسانم،چون ملاک همگان مادی و دنیویست و این ملاک سنجش با جنش دوست داشتن هایم تضاد دارد.عشقم را دلی میخواهد ببیند،درک کند،بسنجد و بفهمد که مزه درد را،غم را،عشق را چشیده باشد.وگرنه نه او مرا خواهد فهمید و نه من با او سنخیتی خواهم داشت.حرف هایم بوی تکرار میدهد ولی اگر در من باشید و از دید همیشگی به این گونه حرف ها ننگرید نو ترین و زیباترین دردها و حرف هاست.آیا در این کویر انسان و هیچستان انسانیت کسی هست که با هم و دست در دست هم این راه لذت بخش حیات انسانی را طی کنیم و از لذت ها و شیرینی هایش کاسه وجودمان را لبریز کنیم و تا انتهای ابدیت همدوش هم به سمت آن الهه ی هستی و محبوب هر دومان پیش رویم.گفتم انتهای ابدیت ،مگر ابدیت را انتهایی است؟

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 2:56 توسط علی سلطانی |

وقتی سنت های میرنده و عادات گذرنده را با مذهب توجیه میکنند،سنت های کهنه را نمی توانند به زور مذهب نگه دارند اما مذهب را کهنه و میرنده نشان می دهند و همراه سنت از دست می دهند.

                                                                                          دکتر شریعتی

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 1:6 توسط علی سلطانی |

طرز صحیح تبلیغ دین

آنچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند !

توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است .

درست مثل این است که طبیبی - یا به هر حال آدمی - دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که « جوش نزن » و « زخم نشو » ؛ و بعد هم بگوید که به طور مثال «زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ؛ جوش صورت فلان قدر بد است» !

این - اگر چه درست است – اصولا" چه تاثیری دارد ؟ چه می خواهد بشود و بعد چه نتیجه ای می خواهد بگیرد ؟

به جای این صحبتها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل بوجود آمده ؛ آن ریشه ها را باید یافت.

تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک آگاهی انسانی پیدا کند ، و این ها نماینده یک طرز فکر باشد.

آیا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟

نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان تیپ خاص است ، که در آن مومن دارد ، فاسق دارد ، بد اندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور آدمی دارد !

البته حجاب غیر از چادر است ؛ چادر فرم است.

اصل قضیه این است که ، این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟

معمولا انگیزه این است که « مادرم همینطور بوده ، خاله ام همینطور است ، محیطمان همینطور است ».این ، یک لباس سنتی است ؛ نشانه طبقه عقب مانده در حال مرگ است. جلویش را هم نمی توان گرفت ؛ بخواهی ده سال دیگر هم ادامه اش بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود ؛ رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت تَرک آن سمبل های سنتی اُمّلی.

بنابر این شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، آنها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد ؛ شما نمی خواهد مدلش را بدوزید و تنش کنید ! او خودش انتخاب می کند. شما را بطه عاشقانه بین او و این عالم وجود برقرار کنید ؛ او خودش به نماز می ایستد . هی به زور بیدارش نکنید !

دکتر شریعتی

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 23:5 توسط علی سلطانی |

دلی که عشق ندارد به عشق نیاز دارد،آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو میکشاند،خدا،آزادی،هنرودوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه خالی خویش را از آب کدامین سرچشمه پر خواهدکرد.

                         شاندل

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 0:49 توسط علی سلطانی |

من نمیدانم؛

و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان،این دانا،این پیغمبر در تکاپوهایش

-چیزی از معجزه آن سو تر-

ره نبردست به اعجاز محبت،چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است

و نمیداند در یک لبخند،چه شگفتی ها پنهان است

من برآنم که دراین دنیا،خوب بودن-به خدا-سهل ترین کار است!

و نمیدانم که چرا انسان،

تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد مرا سخت می آزارد!

دکتر شریعتی

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 0:43 توسط علی سلطانی |

akd

سالروز انسانیت ،کمال و تعالی بشریت،ولادت احمد نبی(ص)بر تمام بشریت مبارک.

پیامبر مهربانیها محمد مصطفی(ص):

دل انسان همچون پری در بیابان است که به شاخه درختی آویزان باشد،از وزش بادها دائم در انقلاب است و زیر و رو میشود.

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 23:47 توسط علی سلطانی |

aks

 آدم هایی اندکند که به ازدحام محتاجند،کسانی که خود هیچند میکوشند تا در دیگران،در شلوغی غرق شوند،در انجاست که پوچی خود را احساس نمیکنند،هر گاه تنها میمانند به وحشت میافتند چون حتی یک نفر را احساس نمیکنند،خلا محض!

                                               دکتر شریعتی

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 0:51 توسط علی سلطانی |

قسمتی از گفتگو های تنهایی دکتر که به قول خود دکتر که زمانی نوشته ای از عین القضا خوانده بود میگفت (هنگامی که این مکتوب را یافتم در که یا این عین القضا است در من که این دفتر را در این روزها و شبها نگاشته است و یا این من بوده ام که در او این مکتوب را در مقالات او نوشته بودم و جز این دو حال،حال دیگری باورم نیست هر چندعقل نذیرد،نپذیرد که نپذیرد.چرا آنچه بدین راستی و روشنی را می یابم به فضولی های عقل تردید کنم) حال این حدیث حال من با دکتر است در اکثر نوشته هایش.

آسمان؟کوه؟صحرا؟نه،تنها می توان گفت آن جا جای دیگری است،خبرهای دیگری است!کلمات دلالان این سوی دیوارند،پادوها پست و زبون آدم های زندگی آلوده اند،میان دهان ها و گوش های اینان می آیند و میروند،می آورند و میبرند،چه میآورند و چه می برند؟!برای چه کاری ساخته شده اند؟اینها را به آن سوی دبوار راه نمی دهند،از آنجا نمی توانند خبری آورند.با کلمات نمی توان از آنچه در آن سوی می گذرد حکایت کرد.انسان،هر که انسان تر بیشتر،همیشه در این سوی دیوار مضطرب است،خودش را برای همیشه نمی تواند با بازی های کودکانه م مبتذلی که در اینجا هست سرگرم دارد،بدان خو کند.گاه گاه در گرما گرم گیرودارهای بی معنا و زشت و تکراری این سوی دیوار به «خود» میآید و در برابر «خویش»می ایستد و از خود میپرسند این چه نمایش مسخره و بی معنایی است!ور در این سکوت و تامل که سر در گریبان خویش میبرد و بیزار از هر چه در پیرامونش میگذرد ،نگاهش به بی نهایت دوراه میکشد و حصارهای تنگ «بودنش»فرو میریزند و لبخند اسرارآمیز مهی که پیدا نیست بر در و بام معبد روحش می تابد و از بیرون دور میشود و به درون پای مینهد و همچون شناگری که از ساحل به سوی دریا گام می نهد،رفته رفته در خویشتن زلال و صمیمی خویش غرق میشود و محو میشود و خود را گم میکند و سر در خود فرو میبرد و در آن فرو میرود و فرو میرود و از اعماق دور و پنهانی خویشتن راستین انسانی خالص خویش سر از آن سوی دبوار برمی آورد و چه میبیند؟چه ها می یابد؟میبیند بی نگاه،می گوید بی کلمات،میشنود بی گوش و لمس میکند بی پوست،می گرید بی اشک و میفهمد بی خرد و می یابد بی دل و آنجا دیگر همه کلمات یکی میشوند و همه معناها در هم میآمیزند و همسری حواس از سر راه کنار میروند و همچون آن پیر جنگی «همچو جان بی گریه و بی خنده میشود و جانش میرود و جان دیگرش زنده میشود»

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 0:15 توسط علی سلطانی |