باران عشق
در سرزمین دلم، ابرهایی که از کران معرفت و آگاهی می آیند باران عشق می بارند و همین باران عشق جویبارهای اشک را جاری می سازد. طراوت این باران است که نسیم فرح بخش رهایی از همه تعلقات را می نوازد. در دشت سبز دیدار است که در طلب باران عشق، نماز باران با زبان دل خوانده میشود و چه روح نواز و طلاییست نور آفتاب پس از این باران،انوارش با تک تک سلول های دشت گفتگو میکند. در دشت دل، جویبار های اشک همگی به دریاچه ای میریزند که آبش به خنکی وطراوت آب باران صبح گاهی ماند در اردیبهشت، و آبی آبش به منزله ی آسمان فیروزه ای است که پس از ریزش باران بهاری طراوت بخش دل های تنهاست. چه با شکوه است تماشای غروب خورشید در ساحل دریاچه اشک، دریاچه ای که آبش حاصل عشق است و زیباییش نتیجه درد و تنهایی. کوه های خشک و بی جان دشت وجودم را باران عشق چنان حیات و سبزی بخشیده که زیباییش احساس هر بیننده ای را شعله ورمیسازد و سبزی اش پیکر هر دلی را خواهد لرزاند.
باران عشق و آفتاب زیبایی و خاک پاک میرویاند سبزه هایی را در دلم که صحرای بی برگ و بار را به دشت سبزرنگ مخملین تبدیل میکند. فرمانروای این سرزمین کسی جز علی نیست، یعنی کسی جز علی را نمیتوانستم به حکمرانی انتخاب کنم. هر آن چه خرمی و سرسبزی است از برکت وجود اوست. اوست که میتواند هوش را از وجود برباید، دل را فریفته و مجذوب کند، عقل را متحیر کند، ایمان را مستحکم کند، امید را زنده کند و مستی را توجیه کند و درد را معنی کند، مرد را تعریف کند،شجاعت و خدا را بشناسد و قدرت و ثروت را خجالت زده کند، نفس را بیچاره خود کند و شیطان را درمانده کند و انسان را متعالی و انسانیت را تعریف کند و در آخر کار ما را سخت کند. و اما صاحب اصلی دلم، صاحب اصلی همان همه بود و همه جود و همه چیز است. همان خدای محمد(ص)، همان ماوای دل علی،دلگرمی فاطمه، میزبان درد حسن و میهمان عشق حسین، مخاطب دلدادگی های ماورائی سجاد و نوید بخش فرمانروایی حکوت مهدی(عج)چه قدر این دعای دکتر شریعتی باشکوه است.خدایا به هر که دوست میداری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است،و به هر که دوست تر میداری، بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر.
عشق هر چند زیبا و پر شور،رگه هایی از خودخواهی را در خود نمیتواند پنهان کند، عاشق هر چقدر هم احساس و علاقه اش را معطوف معشوق کند باز خویش و علایق خویش نیز درعشق ورزیدن به معشوق دخالت دارد.اما دوست داشتن، گویی خودخواهی در این وادی رنگ می بازد،اخلاص مطلق در خرج کردن احساس و عواطف لطیف درونیست که معنا میگیرد. در اینجا دوستدار نیست که به اختیار خود عشق می ورزد،معشوق است که نمیتوان بدو از سرمایه احساس نصیبی نرساند، اوست که بی اختیار عواطف و احساس های باشکوه را سبب میشود.چنین حالاتی عمیقی را تنها در وجودهای با عظمت میتوان دید. دوست داشتنی که همچون خورشید،زیبایی و نور میپراکند و در برابرش نور کم سوی عشق است که خودنمایی میکند. مسافر عشق در ایستگاه وصال از حرکت باز می ایستد، اما چه بگویم از مسافر دوست داشتن ناشی از ایمان.مگر میتوان ایستگاهی برایش متصور شد، تا زمانی که زیبایی ها هستند او نیز از حرکت باز نمی ایستد.
(فقط دعا از دکتر شریعتی است.نوشته از خودم است.)

زمزمه هایم با او...
خداوندا،بر نسل طاهره و درخشان محمد(ص) و آلش درود بی پایان فرست
ای پروردگار من، ظرف وجودم را آن چنان عظیم کن که لیاقت میزبانی از دردهای انسانی را داشته باشد و آن چنان بر وسعتش بیفزای که درد و غصه های نازل و پست و حیوانی آزارش ندهد.
ای محبوب من،چنان درد هایی بر وجودم مستولی کن که نه اینکه تو را به درمانی برگزینم،گونه ای که مرهمی جز تو و یادت نداشته باشم.
ای انیس و یاور دل تنهای من،بینش و عقیده ام را به ایمانم چنان کن که آن را به بهای اندک نان نفروشم و نیازم را چنان پاسخ گوی که دیگر ساحت عظیم ایمانم لکه دار نشود.
ای معشوق من،به مردم چنان فهمی عطا کن که کردار مسلمانان را به منزله دین و ایمان ننگرند وگر نقصی دیدند آن را به پای اسلام نگذارند.
ای مهربان بی همتای من،به من بیاموز که به مذهبم ایمان داشته باشم نه فقط عشق،که عشق را میتوان خرید ولی ایمان فروشی نیست،دل ایمان از عشق لبریز است ولی در هر عشقی ایمان نیست.
ای دوستدار من،صحرای وجودم را از لوث وجود خس و خاشاک هوس محو کن و سلاح ایمان و عقیده و فهم به من اعطا کن که جز با این سه نمیتوان از این سخت راهها گذشت و همچنان پر امید باقی ماند و بین عشق و هوس فرق قائل شد.
ای عظیم تر از خیال من،آن علتی که سبب شد تنها شوم،و آن تنهایی که سبب شد چشمان کم سو و پاهای نحیفم ره منزل تو را گیرند و آن حالتی که سبب شد دنیا را کوچک تر از آن بینم که برایش محزون شوم را تا میعاد دیدارت برایم حفظ کن.
ای معشوق روح با عظمت علی،همان قدر که انگشتانم را به قله رشد لمس میدهی،پاهایم را به خاک تواضع و فروتنی آشنا کن.
و ای مخاطب نیایش هایم،به گونه ای به من عظمت ببخش که در نگاه دیگران ، عظمت روحم مشخصه من باشد نه زیبایی های تنم.

آغوش همیشه باز او
گویی خداوند به همه ی این زمینیان سپرده است که امیدم را ناامید وخواست هایم را بی پاسخ گذارند،حرف ها و غمهایم را نفهمند،لذت ها و شادی هایم را مبهم بدانند و با زبان بی زبانی نشانی او را به من بدهند.راهی را برایم باقی نگذارند جز راه خودش،مگر میتوان راه بقیه را یک راه و راه او را هم یک راه نامید،اشتباه است که برای هر دو لفظ راه را بهره بریم.پوچ های دیگران کجا و راه بی منتهای او کجا. درهای زمینی برای همگان رایگان باز میشود و دست رد بر سینه شان نمیگذارد و آن ها را از امتحان درها و راه های دیگر فارغ میکند.اما فراغت برای من کلمه ای بی مفهوم و بی معنیست.درها نوبت به من که میرسد یکسره بسته میشود و من هم چه حضی میبرم وقتی که میبینم خواسته ها و درد های من آن قدر عظیم است که ظرف محدود وجود آنان را یارای پاسخ به من نیست.پاسخ دردها و خواست های من را فقط میتوان در عرش جست و جو کرد.در بارگاه ملکوت اوست که هیچ گاه به رویم بسته نمیشود و آن قدر بدون مرز است که ذهن کوچک من را توان خیال آن،چه برسد به درکش،نیست.واقعا چه با شکوه و زیباست که نیازها و دردمند یهای تو را فقط او بتواند پاسخ گو و اجابت کننده باشد.
گر دوست داشتن و عشق را در تن خلاصه کنیم،گوهر عشقمان را با آب زود گذر غریزه آلوده خواهیم کرد و آن هنگام است که برای خودمان نیز سخت است که علت دوست داشتنمان را بدانیم«روح یا تن؟»وتفاوت عشق و هوس را درک کنیم و از پایداری احساسمان اطمینان حاصل کنیم.
اکثر تنهاها تنهایی شان را خود انتخاب کرده اند و شاید زیاد هم از آن رنج نبرند و دامنه تنهایی شان محدود به بی کسیست،تا کس باشد آن ها دیگر غم تنهایی را ندارند.این سطح نازل تنهاییست.
ولی معدود تنها هایی هستند که تنهایی نه به انتخاب خود بلکه اجبارا بر آنان تحمیل شده،آن قدر رشد کرده اند که زجری برای آنان از همرنگ شدن با عموم بالاتر نیست ونمیتوانندبرای خوشایند بقیه هم، ظاهراً هم رنگ دیگران شوند پس طبیعتاً تنها خواهند شد و این تنهایی است که سخت ترین و زجرآورترین درد برای هر مردیست و روحش را به پهنای عرش آزار میدهد که شلوغی پوچ هم دوای آن نیست.تنها دلداری او همین سخن امام موسی کاظم است که دلداریش میدهد: «نشانه عقل،صبر بر تنهایی است،پس هر کس عقل الهی داشته باشد،از اهل دنیا و مشتاقان به آن دوری میگزیند و به آنچه نزد خداوند است علاقه مند میشود و خداوند نیز همراه تنهایی او و غنای فقر او و عزت بخش او خواهد بود» و این است درد من و این است مایه امید و نجات من. دقت کنید که منظور امام تنها، تنهایی حاصل بی کسی نیست، تنهایی حاصل از غربت ، بیگانگی و جدایی است.(مرادم از مرد جنس مذکر نیست،صفت مرد است.)
روحی در این کویر انسانیت درد ها و رنج ها و دوست داشتن هایم را نمیشناسد مگر او که من نیز اور را نمی شناسم ولی از همه به من نزدیک تر است و من فقط به امید او زنده ام و دم بر نمی آورم.
تا به حال شده است گوشه ای بنشینید،در خود واقعی و زلالتان فرو روید،در عمق عمق وجودتان.در ظاهر آرامش باشد و در درونتان غوغا،درد،فغان،آه،رنج،خفقان.جسمتان روی زمین باشد و روحتان در خم یک زیبایی در آسمان ها،ملکوت،عرش پرواز کند.ببیندتان و بگویند مگر عاشق شده ای؟که اینطور در فکری،در خود غرق شده ای؟و تو جوابی نداشته باشی برای اینانی که اصلا نمیفهمند تو را.ترسم بگویم آری،درون پر غوغایم را شرح دهم؟میترسم با گفتنش،عشق پاک و نابم راکه ارمغان راهها و سرزمین های ماورائی است ، لکه دار کنند.چون نخواهند فهمید عشقم را،در نظر اینان مگر غیر از چشم و ابروعاملی میتواند دل را برباید،عقل را محو کند،اندیشه و احساس را شعله ور سازد آن هم در متن جوانی.نه مطمئنم عشقم را با ظرف کم ظرفیت وجودشان خواهند سنجید و به ساحت عظیم و ماورائی عشقم توهین میکنند.نه اشتباه نکنید،مسائل را با یک پیمانه نسنجید مگر میشود عشق واقعی زمینی که ملاک دوست داشتنش همان است که انسان را میتواند تا عرش بالا ببرد شکل نگیرد.مگر میشود این عشق را کوبید تا آن عشق در دل سر بیاورد.ولی در ذهن های محدود خط و مرزی میان این دوست،یا این طرف یا آن طرف.کاش میتوانستم نمودی برایش بیابم تا ثابت کنم هر دو عشق یکی اند در یک راستا،یکی اول راه است دیگری انتهای راه بی پایان عشق.کاش میتوانستنم کسی را بیابم تا آن وجه عشق را به او چنان بنمایم که دیگر پر و بال هر دومان برای پرواز در ملکوت فراخ تر شود.میدانم او نیز برای سیر این مسیر ناب هستی،همراه و همدلی میخواهد تا با بال و پر بازتر و فراخ تر خود را در دریای عرش غرق کند،در پهنای ملکوت پرواز دهد.آیا چنین کسی برایم در گذر این مسیر خواهد بود.نمیدانم ولی هر چه هست از ابراز عشق و حدیث دلم گریزان و ترسانم،چون ملاک همگان مادی و دنیویست و این ملاک سنجش با جنش دوست داشتن هایم تضاد دارد.عشقم را دلی میخواهد ببیند،درک کند،بسنجد و بفهمد که مزه درد را،غم را،عشق را چشیده باشد.وگرنه نه او مرا خواهد فهمید و نه من با او سنخیتی خواهم داشت.حرف هایم بوی تکرار میدهد ولی اگر در من باشید و از دید همیشگی به این گونه حرف ها ننگرید نو ترین و زیباترین دردها و حرف هاست.آیا در این کویر انسان و هیچستان انسانیت کسی هست که با هم و دست در دست هم این راه لذت بخش حیات انسانی را طی کنیم و از لذت ها و شیرینی هایش کاسه وجودمان را لبریز کنیم و تا انتهای ابدیت همدوش هم به سمت آن الهه ی هستی و محبوب هر دومان پیش رویم.گفتم انتهای ابدیت ،مگر ابدیت را انتهایی است؟
این سخن را نه یک امام و نه یک روحانی و نه یک متعصب خشک مذهبی و نه هر کس دیگری میگوید بلکه یک متفکر غربی بنیانگذار مکتب لذت جویی میگوید که خود این مکتب را بنیان نهاده است(کاش کمی تفکر کنیم وبه تهی بودن این اعمال معرفت پیدا کنیم نه فقط انزجار و دوری خشک و خالی)
اپیکور بنیانگذار مکتب لذت جویی:
مقصود از لذت،لذت هایی طبیعی و برآورده شدن خواهش ها و امیال مبتذل و هوس های حیوانی نیست زیرا آلوده اند و پست و گذرا و زائیده رنج،و به تعبیر بودا (رنج و زهری زاده شادی و شیرینی) که لذت های دنیایی و پیوندهای زمینی و عشق های غریزی کم دوام اند و رنج و فراق وغمی که از پی آن میرسند دیر میپایند و دل را زنگار بسته و روح را سنگین و اندیشه را تیره و احساس را آلوده میسازند و این صفات را آشکارا در سیمای زنان و مردانی که جوانی را در آغوش ها و مستی ها و سرگرمی ها به عیش و نوش و لذت گذرانده اند میبینیم.
منتظر پست بعدی ام در سال جدید باشید که از زیباترین و عمیقترین مطالبی است که در عمرم خوانده ام واقعا نفسی نو در سال نو در روح رنجورم دمید که نزدیک بود روحم را از جا بر کند.منتظر باشید(عیدتان هم مبارک)

سرریز شدن روح و ادراکم بر روی کاغذ بی جان
دوباره گاهی اوقات اینجور میشوم.کتاب ها،نوشته ها و متن هایی است که وقتی میخوانمشان ظرف کوچک روحم را پر میکند.آخر کسی نیست که به من بگوید پایت را به اندازه گلیمت دراز کن.مگر من بیچاره چقدر ظرفیت این همه عمق معنی،این همه زیبایی،این همه ادرک و...دارم.اشکال از خودم است که متناسب با ظرفیتم نمی خوانم،نمی اندیشم،نمی یابم.چه کنم روحیه و طبعم طغیان گرو گستاخ وبازیگوش است.بال هایم همچون پرهای نورس گنجشکیست و خیالم و افکارم در پس آسمان ها ودر پس ابر هایی است که هنوز ندیدمشان؛تا انتهای دنیا.ولی آرزوها وخیالاتم کجا وبالهای نازک،ظریف،شکننده ونورسم کجا.اما یک راه است برای راضی نگه داشتن دل طغیانگر کم زورم و آن نوشتن است. بعد از هر پر شدنی،سرریزی است.درآن هنگام است که حرف هایی را که در پشت دیوارنازک دلم ذخیره کرده ام دیوار دلم را فرو میریزند و به یک باره همچون سیلی بر کاغذ جاری میشوند.پی در پی و بینظم و قاعده می آیند و آگر آن ها را شکار نکنی میروند که میروند.به دوردستها که هر چه مینگری ریزتر و ریزتر مشوند و نهایت محو میشوند.اگر توانستی مشتت را از آب سرریز شده پر کنی که هیچ،اگر نتوانستی آن چه را خود ذخیره کرده بودی به راحتی از دست خواهی داد و برایت فقط غم فراق میماند.در آن جاست که اگر هم به هدر رفتنشان راضی شوی،دلت راحتت نمیگذارد تاوانش را از تو میگیرد.در ازای بی لیاقتیت در شکار حرفهایت،مجازات درد و رنج دل امانت نمیدهد.شاید دیگر نتوانی زیر بار رنجش قد راست کنی.پس برای آرامش روح و دلم نیز شده مزد هر فهمی را به بهای نوشتن به دلم پرداخت خواهم کرد تا هم ما بی حساب وآرام باشیم و هم او راضی.
دل نوشته هایی از اعماق وجودم.
گاهی همانند حال این قدر پر از احساس و زیبایی میشوم که کالبد وجودم برایم تنگ میشود.حس میکنم همان روح خدایم در قفس تن. اگر ننویسم و نخوانم و نیندیشم از درون متلاشی خواهم شد ،نه خرد شدن با سرو صدا،فرو پاشی در عین سکوت و آرامش.در این معراج دل عقل حسابگرم را جا میگذارم و با دو بال احساس وقلمم تا بیکران ها پرواز خواهم کرد تا مگر پیکرم را نجاتی باشد.
خلق نوشته ای به کارگردانی دلم،تهیه کنندگی اندیشه ام و تدوین احساسم
زیبایی یا زشتی یک حس را نه در زیر زبان دهان،بلکه در زیر زبان دل درک میکنیم.میخواهم احساس و عکس العمل های روحم را در برابر هر حسی بی پرده بازگو کنم.تا به حال شده است هر کس یا هر چیز برایتان جذاب نباشد،در دلتان بار سنگینی را حس کنید که جز در خلوت نمیتوانید از آن خلاصی یابید،احساس دردی آزرده تان کند در حالی که هیچ ناراحتی ندارید،گویی راه نفس دلتان را بسته اند و دلتان دیوانه بار بی قرارباشد،بی اختیار اشک هایتان را از غم دلتان سرازیر کنید،بدانید آن هنگام است که خدا دوست دارد با او حرف زنید،درد دل کنید،هر چه خواستنی است از او خواهید،آن هنگام است که نازتان را هم تا بخواهید میکشد.الطاف و مهربانی اش را تا پشت در آورده و فقط ازشما زحمت باز کردن در را میخواهد.به شما نعمت بی قراری داده تا راهی را طی کنید که مقصدش سرزمین مهر و لطف خداست.کافیست حس خوب را خدا ارزانی کند دیگر بنده را حسی دیگر محتاج نیست.
تا به حال شده است سر به آسمان برید و اندیشه و احساستان بر مرغان خیال بنشیند.توجه کرده اید،میبینی هر چه بالاتر میروی همه چیز به یک ختم میشود،همچون هزاران رودی که به یک دریا میریزند.به گلی برخوری و زیباییش مدهوشت کند،باز به همان یک میرسی که حسش برایت آشناست،به دریا مینگری و آرامشت روحت را نوازش میکند،مگر میتوانی به غیر آن(یک)بی همتا فکر کنی.هوشیار باشیم که خدایمان در پس همین حس های آشنا،پنهان است و ما از آن کسانی نباشیم که پیدا ترین پیدا برایمان پنهان بماند.ای آن یک جاویدانی که هر چه هست از همان یکیست،به ما قدرتی عطا کن که تو را و جمال روح نوازت را در پس زیبایی هر گلی،طراوت هر بارانی،شکوه هر کوهی،هوشیاری هر موجودی،لطافت هر هوایی،آرامش هر دشتی،سبزی هر باغی و گرمی هر حسی دریابیم و نشانی ات را در این زیبایی ها گم نکنیم.
حدیث من و دل واحساس طغیانگرم که سال ها قبل از حیات من و دلم و احساسم از قلب و قلم دکتر ساری و جاری شده است.
ای خیال پرداز بزرگ ! ای که بر بال شعر می نشینی و در قلب زیبای مرغان کلمات از خود و زندگی خود و سرنوشت دشوار و سنگین خود و از زمین و دیوارها و کوهها و فاصله هایش دور میشوی ، هر شب اسرایی و هر شب معراجی! تا کجا؟
کجا ای رهنورد راه گم کرده بیــــــــــــا برگردکزین صحرا مگر راهی بشهر آرزویی هست؟
بیا برگرد آخر، ای غریق راه"
زجر و درد بی دردی و بی تفاوتی مردم برای هر انسان نیمچه آگاهی زجرآور است.یک انسان به معنای واقعی کلمه.حال چه برسد به یک انسان رب النوعی از همه ابعاد شخصیتی چون حضرت علی (ع).درک حال مولایم برای چون منی خیلی عظیم تر از اندازه های شخصیتیم است ولی به اندازه جرعه ای از مزه دریای رنج های حضرت را می چشم.و شما را نمیدانم هر کس به اندازه ظرفیت روحی اش.
ترجمه خطبه 180
خدا خیرتان دهد،آیا شما را دینی نیست که شما را گرد آورد؟آیا غیرتی نیست که شما را برای جنگ با دشمن بسیج کند؟شگفت آور نیست که معاویه انسان های جفاکارپست را میخواند و آنها بدون انتظار کمک و بخششی از او پیروی میکنند!ومن شما را برای یاری حق میخوانم،در حالی که شما بازماندگان اسلام،و یادگار مسلمانان پیشین میباشید،با کمک و عطایا شما را دعوت میکنم ولی از اطراف من پراکنده میشوید،و به تفرقه و اختلاف روی میآورید،نه از دستورات من راضی می شوید،و نه شما را به خشم می آورد که بر ضد من اجتماع کنید(این دیگر نهایت زجر برای هر انسان آگاهی است)اکنون دوست داشتنی ترین چیزی که آرزو میکنم مرگ است.(1)کتاب خدا را به شما آموختم و راه و رسم استدلال را به شما آموزش دادم،و آنچه را که نمی شناختید به شما شناساندم،و دانشی را که به کامتان سازگار نبود جرعه جرعه به شما نوشاندم.ای کاش نابینا می دید و خفته بیدار میشد!سوگند به خدا چه نادان مردمی که رهبر آنان معاویه ،وآموزگارشان پسر نابغه(عمر و عاص)باشد!
1-وقتی عمر و عاص به مصر حمله کرد،محمد بن ابی بکر استاندار مصر توسط دو پیک،از امام یاری طلبید،آن حضرت اعلام عمومی کرد تا مردم در جزعه(بین حیره و کوفه)جمع شوند تا به کمک مصریان بشتابند،امام تا ظهر فردا در آن سرزمین منتظر ماند حتی صد نفر هم گرد نیامدند ناراحت به کوفه بازگشت و در جمع بزرگان این سخنرانی را ایراد کرد.
مسافر ابدیت
من بی تردید خواهم رفت و یادی خواهم شد در اذهان،دوست دارم یادی از من ماند که چون در خاطره ها تداعی شد،حجم ذهن ها را یکسره به روشنی آب کند و ناپاکی هایم را محو کند.من بی شک به همان جایگه نخستین باز خواهم گشت،دوست دارم غیر از آب و نان،برای بازماندگانم فانوسی به ارث بگذارم که در تاریک راه زندگی راهبرشان باشد و ممد حال خودم.میل دارم چون در پس ذهن ها مرور شدم،به سرعت از من نگذرند و ارزش لحظه ای کوتاه مرور را داشته باشم.دوست ندارم ارثم فقط آب و نان باشد که چون تمام شدند خاطره من هم نابود شود.من نه از رفتنم ناراحتم و نه غمگین که من اصلا از این دیار نبودم ،مسافری بودم که بی کوله بار آمدم و لااقل میل داشتم با کوله بار روم،حال کوله بارم برای سفر کافیست یا نه معبودم داند و خودش یاری ام کند.بسیاری پیش از این دیار غریب گذشته اند و بسیاری دیگر هم هنوز به این منزل نرسیده اند،کاش همه نوشته سر در ورودی اش را که نوشته زیبایم و دلفریب اما گذرا را همه همانند هنگامی که میخواهند از آن بگذرند میدیدند که همانا کسانی کوله بارشان را پر کردند که در هنگام ورود مبهوت منزل نشدند و آن نوشته را با تمام وجود در صفحه دل خود ثبت کردند.
دل نوشته
دلم گرفته است.هوای دلم ابریست،اما نه ابری که ببارد و زمین مرده را زنده کند بلکه ابری که مانع از رسیدن نور خورشید می شود.این دنیا و آدم هایش ابرهایی نیستند که زمین دلم را زنده کنند.تنها یاد خداست که صحرای مرده و تشنه وجودم را کمی جلا و تازگی می دهدو جویبارهایی در وجودم جاری میسازد تا صحرای خشک و بی آب و علف وجودم پس از عهدی روی خوشی و تازگی و طراوت را ببیند.ولی افسوس که نگاهبانی چون من به جویبارها مهلت نمی دهم به رودخانه هایی تبدیل شوند که هر گونه خار و خاشاک را از سر راه خود بردارند و سرسبزی و طراوت ارمغانشان باشد.گرما بخش و طراوت دهنده سرزمین هایی دلی همچون سرزمین دل من پیک هایی هستند که تداعی کننده یاد او باشند.هر چه تعلق غیر اوست همچون آتشی در ضمیرم ریشه میدواند و مانع حاصل خیزی آن میشود.خداوندا ابرهایی از کران خودت به صحرای دل ما بفرست که خرمی و سرسبزی نوید بخشش باشد و چنان سیلی جاری سازد که هر آن چه ناپاکی است پاک سازد و هر چه تشنه است سیراب سازد.خداوندا،در سرزمین خرم است که میوه ها و محصولات میرویند و این سرزمین است که جایگه عشق تو و اولیای توست.در این چنین سرزمینی است که نهال عشق محمد و اهل بیتش به درختی پهناور و سترگ تبدیل می شود. ای یار دل تنهای من،در این زمانه ظلم و تزویر و ریا سرزمین های دلی بسیاری خشکیده که نگاهبانانش از خشکیدنش غافلند،بی خبرند که این سرزمین هر آن چه است که دارند،این نگاهبانان غافل را آگاه کن و صحرای وجودشان را با یاد خودت به چنان چمنزار سرسبز و زیبایی تبدیل کن که مایل نباشند آن را از دست دهند.
انقلاب كلمه اي است كه اين روزها بيش از هر كلمه اي ميشنويم.يك نوع حس جنبش و هيجان در انسان پس از شنيدن كلمه انقلاب دست ميدهد. من و هم نسلانم در مورد انقلاب فقط شنيده ايم و آن را از نزديك حس نكرده ايم.وقتي در اين مورد مي انديشم كه جواناني هم سن و سال من 30 سال پيش نسبت به جامعه و سرنوشت خود اين قدر احساس مسئوليت ميكردند بر خود ميبالم كه من از نسل آنانم. پس از اين احساس غرور به وضعيت كنوني خود مي انديشم .من نوعي به عنوان جوان نسل سومي انقلاب چقدر با جوانان آن موقع فرق ميكنم.يكي از سخنرانان معروف در تلويزيون ميگفت كه جوانان كنوني ما بايد بدانند كه نسل ما چرا و به چه دليل وبا چه اهداف و اصولي با رژيم شاه مبارزه كرد و انقلاب را به وجود آورد. حال من از اين آقا يك سوال مهم دارم و آن اينست كه فرض ميكنيم كه جوان هم سن من با اين اصول و عقايد آشنا شدكه چرا پدران ما انقلاب كردند.بعد از فهم اين مسئله است كه من به پارادوكس ميرسم.از من جوان مي خواهند كه با علل و اصول انقلاب آشنا شوم ولي حق ندارم همانند پدرانم نسبت به مسائل روز اجتماعم بينديشم و اعتراض كنم.ميبينم كه فعاليت پدرانم در همين زمينه ها در زمان شاه مجاهدت و فداكاري ناميده ميشود كه الحق هم بايد ناميده شود ،ولي اگر من همانند پدرانم رفتار كنم و نسبت به مسائل اجتماعم حساس باشم دشمن اسلام و قرآن ناميده ميشوم.گويي دوران ظلم و بي عدالتي ،فقر،تبعيض و فساد و...با پيروزي انقلاب به كلي به سر آمد و مملكت چند روزه از يك مملكت پرازفساد و ظلم و بي عدالتي به گلستان پر از گل و بلبل تبديل شد.چرا و به چه دليل فعاليت سياسي پدران من يك آگاهي و شور انقلابي و اسلامي خوانده ميشد و ريزبيني مسائل كنوني توسط من عناد و دشمني خوانده ميشود.چرا انتقاد من نسبت به وضعيت كنوني كه نشان از دلسوزي و آشنايي به همان اصول است كه امام مطرح كرد مخالفت خوانده شده و ازچاپلوسي و تعريف بيجا كه در ظاهر دفاع از اسلام و انقلاب اما است ولي در باطن امر خيانت و دشمني با عقايد امام است حمايت ميشود.چرا در ذهن اغلب ما دو قطب بيشتر نداريم ،دشمن يا دوست.اگر تعريف و تمجيد دروغين كردي دوستي و وفادار و اگر انتقاد كردي و نسبت به ظلم و بي عدالتي و دورويي و تزوير از خود واكنش نشان دادي دشمن هستي.اين كه همان تز شاه است كه پدران من انقلاب كردند كه اين طرز تفكردو قطبي را از بين برند و صف دشمن را از منتقد جدا كنند.شاهد اين مدعا هم اينست كه دولت آقاي احمدي نژاد روزنامه كيهان را به عنوان منتقد شايسته خود انتخاب كرد!شايد مسئولين كنوني مملكت بيشتر علاقه دارندجواناني داشته باشيم (چون اكثريت كنوني)كه محدوده تفكر و علاقه و دغدغه شان يا در مورد مسائل جنسي باشد يا تعويض روز به روز گوشي!آيا من نوعي نسبت به كشورم دلسوزترم يها اويي كه اگر بيت المال را جلوي چشمانش ببرند خم هم به ابرو نمي آورد.فرهنگ انقلابي امام خميني(ره)وشيعه جواناني تربيت ميكند كه نسبت به هر ظلم و فقروبي عدالتي طغيان ميكند و نسبت به مسائل بي تفاوت نخواهد بود.ولي جالب است كه فقط به ما ميگويند با اين فرهنگ آشنا شو واگر هم خواستي نمودي برايش پيدا كني مسائل بين المللي را هدف قرار بده و حق استفاده از اين تز در مورد مسائل داخل كشور را نداري و آشناييت فقط به درد فهميدن حق بودن امام و باطل بودن شاه است و بس.خوب اينكه واضح است من ميخواهم از اين فرهنگ اكنون بهره ببرم ولي چون شما مخاطبش قرار ميگيريد اين تز از كار خواهد افتاد.من مطمئنم اگر امام اكنون زنده بود تاكيد بر حفظ دست آوردهاي انقلاب را در چشم و گوش بستن و تعريف بيجا نمي دانست که این خیانتی بزرگ به اهداف اوست.
حد بر مردي از مردان بني اسد واجب گشت.اقوامش جمع شدند تا واسطه شوند حد نخورد.علي گفت:چيزي كه در اختيار من است ،محال است بخواهيد و به شما ندهم. خوشحال شدنده بودند.اما بعد ديدند تازيانه اش زد. نميفهميدند يعني چه.عصباني بودند و ناراحت. حضرت علي گفت: به خدا!چيزي كه خواستيد در اختيار من نبود. حد نزدن را ميگفت.
سپاهيان حضرت علي روبه روي دشمن فحش و بد بيراه ميگفتند.رفت جلو.گفت :فحش ندهيد. گفتند: دشمن است! گفت:((فحش و ناسزا را كسي ميدهد كه حرف حساب ندارد.شما كه داريد، با دليل و منطق حرفتان را بزنيد.)) اينها را علي ميگفت،هزار و چهارصد سال قبل ،به سپاهش،در جنگ صفين.
اگر حضرت علي در زمان خودش غريب بود در عصر ما از همه دوران ها غريب تر است. اگر در زمان خودش اصحاب پيغمبردر عين حال كه مقام عظيم او را ميدانستند ، به خاطر خود خواهي ها و جاه و مقام او را كنار گذاشتند الان كه ديگر اين بحث ها نيست چرا پس حضرت علي اين قدر مبهم و ناشناخته است. در ظاهر اسمش در همه جا هست،تلويزيون،مراسم مذهبي،منبرهاو بنرهاي تبليغاتي و... ولي در باطن امر معلوم نيست اين كيست كه اين قدر نسبت به او محبت داريم.اگر در زمان دكتر شريعتي كه او عنوان ميكرد دوران او غريب ترين دوران علي است و گله ميكرد كه چرا كتاب قالب توجهي در مورد حضرت امير نيست و نهج البلاغه ترجمه فارسي ندارد،اكنون كه هزاران كتاب و مقاله و نفيس ترين نهج البلاغه ها چاپ ميشود چرا علي مبهم است.پس دوران ما اين لقب نا مبارك را به دوش ميكشد نه دوران دكتر شريعتي.در زمان خود حضرت شيعيان او كه اين قدر نبودندكه به او محبت ورزندو همه لااقل در ظاهر دشمن حضرت علي بودند،ولي اكنون كه امام ميليون ها شيعه و دلباخته دارد.چرا پس همه اين قدربا عملكردش فاصله دارند.دشمن زياد داشتن دردناك تر است يا محبي كه در عمل دشمن توست و در ظاهر ثنا گو و عاشق سينه چاك.كدام يك؟چه درد عظيمي است كه در ميان محبان و دوستدارانت همان قدر مبهم و ناشناخته باشي كه در ميان دشمنانت.در زمان خود حضرت لااقل صف دوست و دشمن مشخص بود و معلوم بود چه كسي دشمن است و كه دوست.ولي اكنون همه ما در ظاهر دوستيم و در عمل دشمن. آن دردناك تر است يا اين؟به قول دكتر شريعتي درد علي دو گونه است يك درد،دردي است كه او از زخم شمشير ابن ملجم در خود حس ميكند وآن براي علي دردي نيست بلكه بهترين دواست و درد ديگر دردي است كه او را وا ميدارد در تاريكي شب مدينه بيرون شهر و دور از چشم همه سر در حلقوم چاه كند و درد دل كند و بگريد و اين درد علي است كه آن روح متعالي را مي آزارد و ما فقط بر درد ابن ملجم ميگرييم در حالي كه درد واقعي علي این نيست.
براي اولين بار در وبلاگم مينويسم.اين فضاي مجازي را بدين خاطر برگزيدم چون در فضاي حقيقي كمتر هم راي يا همنظري براي خودم يافته ام.ولي اين كم تر هم راي داشتن مرا از داشتن عقايدم بر حذر نداشت.چه بسيار عقايد و افكاري كه ابتدا كمترين طرفدار يا همراه را داشتند و هم اكنون روز به روز بر طرفدارانشان افزوده ميشود.عقايدم اگر كمترين طرفدار را هم داشته باش خيلي مهم نيست.مهم رسيدن به حق و حقيقت است،حال ميخواهد كمترين هم راي را داشته باشد.البته من براي همين اين فضا را برگزيدم چون دوست دارم كساني را كه با من هم فكر و هم راي اند را با هر نژاد و هر آيين را بيابم كه فكر كنم در فضاي گسترده وب كم نيستند. ملاك حق و حقيقت ميزان طرفداران يك عقيده نيست همانگونه كه در مورد دين اسلام و حقيقت حيات كه از بديهيات بر حق بودن است بنيا بر گفته قرآن كمتر انسان هايي هستند كه آن را بفهمندو اين از اصول جبري تاريخ است كه يك ايده و عقيده حق هر چه قدر هم طرفداران كمي داشته باشد مثل پيروان اندك اسلام اوليه حتما پيروز و باقي است و يك فرهنگ و عقيده باطل هر چه هم پيروانش زياد باشند محكوم به زوال است همانند كمونيست.من هيچ گاه ادعا ندارم كه طرز تلقي ام از اسلام و عقيده ام بر حق است ولي همين كه لااقل ديني را كه پدرم داشته و من بدون داشتن حق انتخاب آن را برگزيده ام تا حد بسيا كمي شناخته ام و از اينكه مسلمانم بر خود ميبالم.پس از اينكه عقيده و نظرتان كم تر از راي ديگران طرفدار دارد ناراحت نباشيد كه عمدتا عقاید و نظرات بزرگان و روشنفکران هر دوره ای در طول عمر و حیات خو و در بین دوستان خود و در کشور خود طرفدار که نه معمولا مخالفان زیادی را دارد و پس از عمرشا ن است که نظرات و عقاید آنان اگر بر حق باشد بی شک سرمشق و راهبر نسل آینده خواهد بود اگر چه همه بخواهند صدای آنان به نسل بعد نرسدولی مسلما بی نتیجه خواهد بود و حق است که پیروز است.تا بعد...