لحظه ای در لحظه هایم
مسافر ابدیت
من بی تردید خواهم رفت و یادی خواهم شد در اذهان،دوست دارم یادی از من ماند که چون در خاطره ها تداعی شد،حجم ذهن ها را یکسره به روشنی آب کند و ناپاکی هایم را محو کند.من بی شک به همان جایگه نخستین باز خواهم گشت،دوست دارم غیر از آب و نان،برای بازماندگانم فانوسی به ارث بگذارم که در تاریک راه زندگی راهبرشان باشد و ممد حال خودم.میل دارم چون در پس ذهن ها مرور شدم،به سرعت از من نگذرند و ارزش لحظه ای کوتاه مرور را داشته باشم.دوست ندارم ارثم فقط آب و نان باشد که چون تمام شدند خاطره من هم نابود شود.من نه از رفتنم ناراحتم و نه غمگین که من اصلا از این دیار نبودم ،مسافری بودم که بی کوله بار آمدم و لااقل میل داشتم با کوله بار روم،حال کوله بارم برای سفر کافیست یا نه معبودم داند و خودش یاری ام کند.بسیاری پیش از این دیار غریب گذشته اند و بسیاری دیگر هم هنوز به این منزل نرسیده اند،کاش همه نوشته سر در ورودی اش را که نوشته زیبایم و دلفریب اما گذرا را همه همانند هنگامی که میخواهند از آن بگذرند میدیدند که همانا کسانی کوله بارشان را پر کردند که در هنگام ورود مبهوت منزل نشدند و آن نوشته را با تمام وجود در صفحه دل خود ثبت کردند.
