تبليغاتX
نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری
برای هم اندیشانم

گفتگوهای تنهای 1 (دکتر علی شریعتی).مقدمه حدیث نفس خودم

وای که سخنان دکتر زمزمه های است در پس پرده های دلم که قدرت خودنمایی و ابراز وجود ندارند.شاید چون این سخنان در حد صاحبی چون من نیستند که زبان و قلم و دل چون منی بیرون روند. از تو ممنونم ای معلم عزیز که مرا از بار سنگین این حدوث دل که از من خیلی بزرگترو برترند نجات می بخشی و راهی میشوی برای ابرازشان.از تو ممنونم دکتر علی شریعتی همیشه زنده.

 گاهی اینجور میشوم ، هیچکس باور نمیکند که کسیکه آن سخنرانی های

آتشین پر سر و صدا را کرده است و در سخنوری شهر است و در برابر

هزاران تن گاه بی مقدمه و بی مجال فکری، تصمیمی بر بدیهه رفته و

چنانکه گویی همچون دموستنس خطیب در کوههای بیرون آتن تنها به

تمرین سخنرانی می پردازد حرف آفریده و کلمات در دستش همچون موم

نرم و رامند ، گاهی در بربر حتی یک نفر از تمام کردن یک جمله عاجز

میماند، چنان حرف زدن و آن همحرف زدن ساده ی عادی برایش دشوار

میشود که دلش میخواهد هرچه زودتر از آن تنگنای سخت بگریزد و

تنها بماند و آن همه هیجان و فشار و اختناق را کهبیطاقتش کرده است

احساس نکند . کلمات همچون گلوله های مشتعل آتش میان سینه و لبهایش

پراکنده میشوند و او نمیداند چه کند؟ فرو دهد، برآورد؟

چه کند؟... من در همه قول ها فصیحم در وصف شمایل تو اخرش.

و گاه در نوشتن چنین میشوم ، حال چنین وضعی دارم، همه مرا و یا ، و

یا (باز افتادم وتوی تعریف از خودم ، این چه عادت بدی است که تازگی

ها پیدا کرده ام... همیشه از آن طرف افتاده بودم و حال از این طرف!

الان هم هیچوفت از خودم تعریف نمیکنم؛ کی؟پیش کی؟ فقط وقتی خودم

میمانم و خودم با خودم گفتگو دارم سر تعریف از خودم را وا میکنم ،

گرچه نه عمدی؛ اریک فورم توضیح داده چرا) ، و یا و یا و ... خیلی

چیزها میخوانند . و اما من خود را تنها یک نویسنده میدانم ، هرچند

وضعی و زندگی یی داشته ام که در آن همواره قلمم مفید بوده است،

هیچگاه قلمم آزاد نمینوشته است، همیشه برای چیزهای دیگر و دیگران

کار میکرده است و هرگز نه برای خودش. نوشته هایش یا غالبا" بی نام

منتشر شده است و یا اگر هم با نام بوده است بخاطر اثبات حرفی ،

گفتگویی با مردم و بهرحال انجام رسالتی بوده است، هیچوقت مجال

نیافته است که خودش باشد و خودش، آنجور که دلش میخواهد بنویشد ،

این نوشته های آزاد که برای خودش و دلش نوشته است غالبا از خلوت

اطاقش و زندان میزش و سلول کشوهایش بیرون نرفته و چشمش رنگ

آفتاب را ندیده و کم کم طعمه ی آتش یا آب یا خاک یا ابر شده است،

گرچه هیچوقت برای دلم نمی نوشته ام، دل من همیشه تعطیل بوده است

و عقلم و عقیده ام و علمم مجالی به او نمیداده اند، این سه تا ع هرگز

فرصتی به آن ع چهارمی نمیداده تا خودی بنماید و نویسندگی گلی است

که تنها از این چهارمین عین آب مینوشد. اگر من مثل نویسنده ای

معروف میتوانستم هرچه میخواهم و هرجور میخواهم بنویسم ، تعهد

نداشتم، امروز بعنوان یک نویسنده مشهور میشدم، مشهورتر میشدم، شاید

خیلی خیلی مشهور اما نشد، بدرک که نشد، من دردم درد گمنام ماند و

مجهول ماندن در میان خلق نیست چه ، اولا مجهول نیستم و درست و

بیشتر غلط میشناسندم و گذشته از ان نیازی به چنین زبانزد شدنها ی

آبکی ندارم. دردم درد دیگری است و نیازم نیاز دیگری .کاش نیازم

شهرت بود، چه سریع و ساده میتوانستم بوصال برسم ،با یک حیله آوازه

ام به آمان میرفت . بهرحال خودم را، قلمم را تواناترین توانایی هایم

میدانم و اگر به مبالغه متهمم نکنند در ایران هیچکس را حتی نزدیک به

خودم نمیدانم. آنها که هستند ، غیر از قلابیهاشان و بازاریهاشان، غالبا"

در یک جور نوشتن ها قادرند ، صحنه و زمینه اگر عوض شوند

عاجزند. خوب وصفمیکنند ( و از همه قویتر در این کار چوبک است )

اما خوب استدلال نمی توانند کرد؛ نازکی خیال و احساس در بعضی

هست (هدایت) اما قدرت منطق و زیرکی و هوشیاری سیاسی یا فکری

ندارند ، قدرت نویسندگیشان زیاد است اما وسعت معلوماتشان کم است؛

هیچکش نیست که در همه ی زمینه ها هم توانا باشد و هم هنرمند و هم

مایه دار؛ در خارج ژان کوکتو چنین است و سارتر. فقط و فقطو راسل

هم چنین مینماید اما چنین نیست ؛ مایه دار است اما قلمش از لطافت و

زیبایی تعبیر عاری است. نوشته هایش همه مد کیسه است ، بی کش و

قوس و بی حال و شور و بی زیر و بم هایاحساس و هنری. هرگز

نمیتوان پنجاه صفحه از نوشته هایش را یک کله خواند، حتما" در وسط

خسته و کسل میشوی ، مغز را راضی میکند اما حوصله ی دل را سر

میبرد. توماس کارلیل نویسنده انگلیسی قرن 18 خیلی عالی است ، خیلی

، متاسفانه کسی او را در ایران نمیشناسد! این یکی از علائم عمق اندیشه

و سنگینی قلمش است، بسادگی به ترجمه نمیآید اما در عین حال میدان

تاخت و تازش تاریخ است و فقط رومن رولان هم عالی است. هم زیبا و

شاعرانه مینویسد و هم دقیق دقیق و هم در توصیف اعجاز میکند اما...

فقط در ادمها ، کارش فقط بیوگرافی نویسی است. افراد و تیپهای بزرگ

و مشخص قهرمانان تاریخ را، ناپلئون ، ژرژ واشنگتن، مسیح،

محمد، ...را چنان با کلمات نقاشی میکند که انگار آنها را بچشم می بینیم.

چی داشتم میگفتم؟ افتادم تو این حرفها! چه عادت بدی دارم، ازین

شاخه به آن شاخه میپرم، این روح من است ، هیچ وقت یکجا بند

نمیآورد، مشکل است برای من بر روی یک جاده ، یک خط سرم را

بیندازم پایین، و منظم و آهسته و پیوسته حرکت کنم. بقول یکی از شناس

های من یعنی از متخصصان شناخت من، فلانی فقط تابع موجها و

حالات مرموزی است که همواره در درون او پدیدار میگردد و او را با

خود بهرسو که میخواهند میکشانند، تابع خط و رسم و نظم و قانون و

حساب و کتاب و ضروریات و مقتضیات و ... نیست، نمیتواند باشد..."

چقدر خوشحال شدم که دیدم لئونارد داوینچی هم چنین بوده است(1)

(1): بیش از صد هزار اثر آفریده همه ناتمام! همه! فقط اثر برجسته ای

را که تمام کرده است تابلو خانم مونالیزا بوده است و بیان آن لبخند و ان

نگاه و آن اطلس برای کشیدن این تابلو ده ها بار خانم مونالیزا را به

اطاق کارش خوانده است و این در میان مردم پست فهم چه تعبیرات و

تفسیرات ابلهانه ای را شایع کرد.ولی خانم مونالیزا هرگز از داوینچی

بکنایه نپرسییده آیا شما همه ی کارهاتان را ناتمام می گذارید؟!؟ زیرا

او را میشناخت و میدانست که ... ولی تابلو لبخند او را تمام خواهد کرد

علی سلطانی نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 توسط

 لينك مطلب