قسمت هایی از گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی

چقدر بودن و دم زدن و خوردن و خوابیدن و خوشبخت بودن در سطح لجن، گل بد بوی متعفن ، صلصال کالفخار، آسان و راحت است. چقدر تحمل دردها و شوق ها و بیمها و امیدها و آرزوها و فهمیدن ها و احساس کردن های ماورائی در سطح بلند نزدیک به خدا، آن سوی آسمان و .... دشوار است.
روح که اوج میگیرد و کار میکند و پرواز میکند ، تن را خسته میکند ... راست می گفته اند عارفان قدیم که او در این تخته بند تن زندانیست. احساس میکنم و چه دردناک! چقدر این قفس برایم تنگ است ، من تاب تنگنا ندارم! کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب برد، آه! کی خواهد رسید که بیاید و فرزند او را نیز که در این تنگنای گور رنج میبرد رها کند، نجاتش دهد و به جانب غرب برد، به جانب آزادی، بسوی افق های باز و آزاد و مهربان؛
غرب! ای بهشت موعود ما! آیا به نجات من هم می اندیشی؟
