
سرریز شدن روح و ادراکم بر روی کاغذ بی جان
دوباره گاهی اوقات اینجور میشوم.کتاب ها،نوشته ها و متن هایی است که وقتی میخوانمشان ظرف کوچک روحم را پر میکند.آخر کسی نیست که به من بگوید پایت را به اندازه گلیمت دراز کن.مگر من بیچاره چقدر ظرفیت این همه عمق معنی،این همه زیبایی،این همه ادرک و...دارم.اشکال از خودم است که متناسب با ظرفیتم نمی خوانم،نمی اندیشم،نمی یابم.چه کنم روحیه و طبعم طغیان گرو گستاخ وبازیگوش است.بال هایم همچون پرهای نورس گنجشکیست و خیالم و افکارم در پس آسمان ها ودر پس ابر هایی است که هنوز ندیدمشان؛تا انتهای دنیا.ولی آرزوها وخیالاتم کجا وبالهای نازک،ظریف،شکننده ونورسم کجا.اما یک راه است برای راضی نگه داشتن دل طغیانگر کم زورم و آن نوشتن است. بعد از هر پر شدنی،سرریزی است.درآن هنگام است که حرف هایی را که در پشت دیوارنازک دلم ذخیره کرده ام دیوار دلم را فرو میریزند و به یک باره همچون سیلی بر کاغذ جاری میشوند.پی در پی و بینظم و قاعده می آیند و آگر آن ها را شکار نکنی میروند که میروند.به دوردستها که هر چه مینگری ریزتر و ریزتر مشوند و نهایت محو میشوند.اگر توانستی مشتت را از آب سرریز شده پر کنی که هیچ،اگر نتوانستی آن چه را خود ذخیره کرده بودی به راحتی از دست خواهی داد و برایت فقط غم فراق میماند.در آن جاست که اگر هم به هدر رفتنشان راضی شوی،دلت راحتت نمیگذارد تاوانش را از تو میگیرد.در ازای بی لیاقتیت در شکار حرفهایت،مجازات درد و رنج دل امانت نمیدهد.شاید دیگر نتوانی زیر بار رنجش قد راست کنی.پس برای آرامش روح و دلم نیز شده مزد هر فهمی را به بهای نوشتن به دلم پرداخت خواهم کرد تا هم ما بی حساب وآرام باشیم و هم او راضی.
