آسمان؟کوه؟صحرا؟نه،تنها می توان گفت آن جا جای دیگری است،خبرهای دیگری است!کلمات دلالان این سوی دیوارند،پادوها پست و زبون آدم های زندگی آلوده اند،میان دهان ها و گوش های اینان می آیند و میروند،می آورند و میبرند،چه میآورند و چه می برند؟!برای چه کاری ساخته شده اند؟اینها را به آن سوی دبوار راه نمی دهند،از آنجا نمی توانند خبری آورند.با کلمات نمی توان از آنچه در آن سوی می گذرد حکایت کرد.انسان،هر که انسان تر بیشتر،همیشه در این سوی دیوار مضطرب است،خودش را برای همیشه نمی تواند با بازی های کودکانه م مبتذلی که در اینجا هست سرگرم دارد،بدان خو کند.گاه گاه در گرما گرم گیرودارهای بی معنا و زشت و تکراری این سوی دیوار به «خود» میآید و در برابر «خویش»می ایستد و از خود میپرسند این چه نمایش مسخره و بی معنایی است!ور در این سکوت و تامل که سر در گریبان خویش میبرد و بیزار از هر چه در پیرامونش میگذرد ،نگاهش به بی نهایت دوراه میکشد و حصارهای تنگ «بودنش»فرو میریزند و لبخند اسرارآمیز مهی که پیدا نیست بر در و بام معبد روحش می تابد و از بیرون دور میشود و به درون پای مینهد و همچون شناگری که از ساحل به سوی دریا گام می نهد،رفته رفته در خویشتن زلال و صمیمی خویش غرق میشود و محو میشود و خود را گم میکند و سر در خود فرو میبرد و در آن فرو میرود و فرو میرود و از اعماق دور و پنهانی خویشتن راستین انسانی خالص خویش سر از آن سوی دبوار برمی آورد و چه میبیند؟چه ها می یابد؟میبیند بی نگاه،می گوید بی کلمات،میشنود بی گوش و لمس میکند بی پوست،می گرید بی اشک و میفهمد بی خرد و می یابد بی دل و آنجا دیگر همه کلمات یکی میشوند و همه معناها در هم میآمیزند و همسری حواس از سر راه کنار میروند و همچون آن پیر جنگی «همچو جان بی گریه و بی خنده میشود و جانش میرود و جان دیگرش زنده میشود»