تبليغاتX
نوشتن برای فراموش کردن است نه یادآوری
برای هم اندیشانم

شن

روحی در این کویر انسانیت درد ها و رنج ها و دوست داشتن هایم را نمیشناسد مگر او که من نیز اور را نمی شناسم ولی از همه به من نزدیک تر است و من فقط به امید او زنده ام و دم بر نمی آورم.

تا به حال شده است گوشه ای بنشینید،در خود واقعی و زلالتان فرو روید،در عمق عمق وجودتان.در ظاهر آرامش باشد و در درونتان غوغا،درد،فغان،آه،رنج،خفقان.جسمتان روی زمین باشد و روحتان در خم یک زیبایی در آسمان ها،ملکوت،عرش پرواز کند.ببیندتان و بگویند مگر عاشق شده ای؟که اینطور در فکری،در خود غرق شده ای؟و تو جوابی نداشته باشی برای اینانی که اصلا نمیفهمند تو را.ترسم بگویم آری،درون پر غوغایم را شرح دهم؟میترسم با گفتنش،عشق پاک و نابم راکه ارمغان راهها و سرزمین های ماورائی است ، لکه دار کنند.چون نخواهند فهمید عشقم را،در نظر اینان مگر غیر از چشم و ابروعاملی میتواند دل را برباید،عقل را محو کند،اندیشه و احساس را شعله ور سازد آن هم در متن جوانی.نه مطمئنم عشقم را با ظرف کم ظرفیت وجودشان خواهند سنجید و به ساحت عظیم و ماورائی عشقم توهین میکنند.نه اشتباه نکنید،مسائل را با یک پیمانه نسنجید مگر میشود عشق واقعی زمینی که ملاک دوست داشتنش همان است که انسان را میتواند تا عرش بالا ببرد شکل نگیرد.مگر میشود این عشق را کوبید تا آن عشق در دل سر بیاورد.ولی در ذهن های محدود خط و مرزی میان این دوست،یا این طرف یا آن طرف.کاش میتوانستم نمودی برایش بیابم تا ثابت کنم هر دو عشق یکی اند در یک راستا،یکی اول راه است دیگری انتهای راه بی پایان عشق.کاش میتوانستنم کسی را بیابم تا آن وجه عشق را به او چنان بنمایم که دیگر پر و بال هر دومان برای پرواز در ملکوت فراخ تر شود.میدانم او نیز برای سیر این مسیر ناب هستی،همراه و همدلی میخواهد تا با بال و پر بازتر و فراخ تر خود را در دریای عرش غرق کند،در پهنای ملکوت پرواز دهد.آیا چنین کسی برایم در گذر این مسیر خواهد بود.نمیدانم ولی هر چه هست از ابراز عشق و حدیث دلم گریزان و ترسانم،چون ملاک همگان مادی و دنیویست و این ملاک سنجش با جنش دوست داشتن هایم تضاد دارد.عشقم را دلی میخواهد ببیند،درک کند،بسنجد و بفهمد که مزه درد را،غم را،عشق را چشیده باشد.وگرنه نه او مرا خواهد فهمید و نه من با او سنخیتی خواهم داشت.حرف هایم بوی تکرار میدهد ولی اگر در من باشید و از دید همیشگی به این گونه حرف ها ننگرید نو ترین و زیباترین دردها و حرف هاست.آیا در این کویر انسان و هیچستان انسانیت کسی هست که با هم و دست در دست هم این راه لذت بخش حیات انسانی را طی کنیم و از لذت ها و شیرینی هایش کاسه وجودمان را لبریز کنیم و تا انتهای ابدیت همدوش هم به سمت آن الهه ی هستی و محبوب هر دومان پیش رویم.گفتم انتهای ابدیت ،مگر ابدیت را انتهایی است؟

علی سلطانی نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 توسط

 لينك مطلب